صفر
سر و کارت که با کلمه افتاد، ننوشتن کارگر نیست، باید بنویسی. اگر نه کلمات میخ میشوند در تخت، خار در چشم و کابوس در سرت. مثل سایه با تو قدم میزنند، مثل خون در تو جاریاند و مثل پ
آرشیو کامل شعرهای منتشرشده مصطفی صمدی
سر و کارت که با کلمه افتاد، ننوشتن کارگر نیست، باید بنویسی. اگر نه کلمات میخ میشوند در تخت، خار در چشم و کابوس در سرت. مثل سایه با تو قدم میزنند، مثل خون در تو جاریاند و مثل پ
سرمان کلاه گذاشتند تا با دو گز دستار خود را به مکتب ببریم بابا را با نان بابا را با آب بشناسیم با این حال، ما بچه های خوبی نبوده ایم از دستارهایمان دروازه میساختیم و وقتی توپ به
این منم با کرمی سمج در چشم این هم خانواده منست مادرم که خمیرش وَر آمده چایش دم با برادرم در بغل به رخت چرکها لبخند میزند سالم خواهر چه ناشیانه مىخندى خواهر!؟ بس کن با توام جلو
سرمنشا جنگاند فرمانها اگر نه آدمها پهن نمیشدند روی سرک زیر تانک زیر رگبار مسلسل در سنگر تا مادران را با دستانی لرزان چهرههایی تکیده و چشمانی پُف درازشان نکند غم، رو به قبله ه
دراز کشیدهام آسمان آبیتر است زیباتر وقتی به چشمهای تو میبینم که یک جفت پرنده را میدهد پرواز بیهوده زیبائی تو آن خال لبت دل میبرد که چی؟ زیبایی تو بیهوده است که تلف میشود کن
نوشتن نقیصه است، نتوانستن است. شبیه کوری، بیزبانی یا یک سردرد مزمن. اما خطرناکتر. کورها زیاد حرف نمیزنند، چون فکر میکنند چیز زیادی برای گفتن وجود ندارد. لالها به کلمه نیاز ن
صدا بزن مرا !صدا بزن که به برخورد لبهایت ایمان بیاورم ست برای شنیدن که باورکنم، که گوش هم وسیله ای صـــــدااااا بزن مرا صدا بزن و فُحشی که از دهان تو خارج میشود گلولهی ست، شبیه
جهان میتواند نابرابرى کند غُصهای را به سومالی گره بزند موشکی را به فلسطین میتواند زیر جهنم مرگیِ برمه دستخط بگذارد بگذارد شویى در بُرج العرب یا فنجانى چای سبز روى میز میلیونرى د
چگونه، چگونه، چگونه؟ برایم از دروغهای واقعی حقیقتهای جعل شده از زخم بگو بگو چطور میشود زخم خورد زخمی نشد تیر خورد، ایستاده ماند و در بین تمام کاغذپرانهای مهاجم آسمان باقی ماند
وقتی که دستهایت بیهوده از دستهایم جدا شدند «چرا» میتوانست اولین سوالم باشد و «امید» آخرین انتظارم از زندگی من اما فقط نگاه کردم که «رفتن» زیر پاهایت چه شکلی میشود و جدایی زیر ز
سالها شب که میخوابیدم با خودم آرزو میکردم کاش فردا از خواب بلند نشوم. یک مرگ آرام و راحت. نه اینکه از زندگی سیر بوده باشم، نه. چیزی نداشتم که دلم را به آن گره بزنم؛ مثل یک چ
ما سربازان خط مقدمیم که صبحگاهان، با دستان مسلح به ژلت های خواب و لباس به حمام ها حمله بردیم و شامگاهان، در امتداد راهرویی تاریک به آفتاب شبیخون زدیم آفتاب شکست شب متولد شد .و ما
هر چيز نهایتی دارد نهایت قلکهای پنج ده سالگی تفنگیست که آب میخورد از خشاب نهایت جنگ حتى حماقتیست در لباس کابل دینامینی الىِ پاى بودا و تفنگیست بر پیشانی غزنی که سرش نمیشود با
با لهجهای زخمی دستانی زمُخت چشمانی گود و پیشانیای که چینهایش را نشمرده بودم هیچگاه قهرمان فیلمی نبود تنها برای اینکه مرد شریفی باشد از بدبخت بد پدر شده بود پدر و شغل پدری پدر
پُر است سرم از نمیدانم لبهایم از چه کنم و چشمهایم که به این عکس خیره مانده است مانده است چه کند در جهان احتمالها تصمیم تو بودی و در روزهای سخت دست تو داستان تو «دوستتدارم» تو
همیشه خوب میپوشید، برند و جدید. عاشق چیزهای لوکس بود. میگفت هر چیز مدرنی مرا زنده میکند، انرژی میدهد. معتقد بود که ارزش یک کاال به دوام و پایداریاش نیست، به میزان لذتیست که
چنان خماریان کوزه به دست به صف نشستهایم های ابریشمیبا دستمال با گوشهای ابریشمی نشستهایم که باد سختیاش را بشوراند سنگ، سنگینیاش را وگرگها گرگتر از همیشه خیالبافی کنند آری!
برای ده سالگیم بیست سالگی حتی سی که پا نگذاشته هنوز متاسفم متاسفم پاهایم نمیرسید که توپ را از زمین خودی دور کنم میتوانستم فقط دریبل بخورم از پوچکها سوت بسازم و باخت را ببرم مت
طالب مرا بکُش، تو بکُش بین من و تو اتفاقها قاتلاند من مرگ مستقیم زخمهای ناسورم جور مرا تو بکَش، تو بکُش از پرنده که احتمال پریدن است آسمان را بگیر، تو بگیر تکلیف چشمهای مرا روز
«برفی سنگین نشست درختی زیبا شد درختی شکست» من و تو هم دوسوی یک اتفاقیم برای من فرقی نمیکند که آخرین سیگارم را لب چاههای نفت بکشم یا کنار دوست دخترم که دوست دارد آرزوهاش بوی دود ن
...و بعضیها هستند تا دو کلمه با آنها گپ میزنی به اساسیترین بایدِ بشری اشاره میکنند؛ انسانم آرزوست و مدعی میشوند دینم انسانیت است. و اگر از آنها بپرسی منظورتان چیست؟! وقیحانه
زندگی راحت بود پاهایمان را دراز کردیم دستهای مان را برافراشتیم و چشم بسته به دنیا آمدیم اما اکنون، زندگی بی رحم شده است از دستهایمان خون میچکد از پاهایمان خستگی و چشمهایی که
تق تق تق صدای در نیست موسیقی آشپزخانهست که کفگیرش به ته دیگ تق تق تق صدای کفگیر نیست صدای در است و مردی با حکمِ تخلیه با کُلت و شلوار در رژه پشت در تق تق تق صدای در نیست کفگیر نی
بچهای آیا نداشت؟ شغلی؟ یا سقفی روی سر آیا دلی برایش نمیتپید؟ چشم به راه لبخندی نبود؟ حتا دلش برای گنجگشی نسوخت که عاشقانه بر درخت جیر جیر میکرد در سَرَک گلی آیا نمیخواست حتا شا
با هزار پرنده در گلویم و هزار ترفند فریاد در صدایم که هیچ اگر اذان تو را بدهند بلندگوها به صدا شوند ناقوسها تو اما دلت اگر نخواست نیا دخترجان من با خودم کنار میآیم مثلن میشود نخ
دروغ همیشه پذیرفتنیتر از واقعیت است، چون واقعیت تلخ است و تلخی نامطلوب. عصبانیت هم از جنس واقعیت است، اصل، تلخ و نامطلوب. آرامش اما از جنس ریاست، دروغ میگوید، مدارا میکند، فریب
مریخی هم که باشی مُهر جهان سوّمی بر پیشانیات خورده است و فرقی هم نمیکند جهان را ازکدام زاویه میبینی سیب را چگونه تقسیم میکنی و زن، در مکتبات زور است یا به زیر نه، فرقی نمیکند
میخواستم بگویم ماه تو پیدا شدی میخواستم بگویم دریا تو پیدا می خواستم بگویم وطن تو آمدی که ماه سیبی دهد مثل گونه هات به ساحل بریزد دریا از شوق ات و مصداق پیدا کند وطن در آغوشت تو
وقتی دانشگاه اجتماع ملاهاست و مسجد جز خراب کاری نمیکند ما در دفاتر اختناق و تملق طالبان را برادر نگوییم چه کنیم؟ دل خوش کنیم به آینده، به آیندگان یا بریزیم به خیابانی که دیگر کاری
نه در شعرهای شاملو نه در گزیدههای فروغ نه در نامههای عاشقانهی نرودا در همین شهر کنار همین روزهای معمولی منتظرت بودم که بیایی با پیراهن سفید و گل سرخ بر روسریات خانه را آذین ببن
خوب یعنی چی؟ زیبا یعنی کدام؟ یک کلمه چقدر حس دارد. وقتی میگوییم زیبا! دقیقن منظورمان چیست »و خوب چهقدر میتواند سخنگوی رضایتمان باشد. اینها کلمات «گریز .هستند، راههای در رو، ص
ما فرزندان عاق کرده تاریخیم که هیچ چیزش به ما نمیرسد جز همین کتابهای بی ورق که میتوان بازشان نکرد نخواند و ساعت ها فرو رفت درآن .و مظلومانه گریست
از زنی که بوی قرمه از مردی که تار سبیلش اینگونه بدنیا آمد اینگونه پا سفت و اینگونهست که زهرا در دلش رخت در سرش سنگ و گُل محمد که دینامیتی عمل نکردهست خوشبخت شده با انفجار زنی ک
کلمات خواجهاند و گفتن از زیبایی بی انصافیست به چشمهایت تو مُردهای سخت هم مُردهای پیش از آنکه شاید بمیری تو را کشتهاند سخت هم کشتهاند ما را ببخش که با کلمات بازی میکنیم تا
سرهای زیادی روی شانهت فرود میآید و سرت روی شانههای زیادی تو عاشق کسان زیادی خواهی شد و کسانِ زیادی عاشق تو شاید سرهای زیادی شانههای زیادی و عشقهای زیادی به تنهاییات پا بگذارد
دو گوش شنوا و دهانی الل، این تنها چیزی است که آدم به شکل دیوانهواری از .دیگران انتظار دارد، حتا اگرهیچگاه به زبان نیاوردش چندی قبل زنی در همسایهگیام مست کرده بود. صدای عرعر خو
زندگی زیباست گاهی شکل دیگری و امروز، شکل دیگری و من دلگیرم به اندازهی تمام میدانهای کار به اندازهی تمام سلولهای زندان و به اندازهی تمام سالهای جوانی پدر وقتی به خانه میآمد و
سر نیست آنچه باال نگه داشتهای بادکنکیست بر داربست دهن نیست، آنچه بازش میکنی سوراخیست که سوراخ شده مشت نیست آنچه گره کردهای سنگیست که باید به سرت بخورد که پائین بیاندازیا
#زن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن بزن
زندگی تُندبادهای زیادی دارد اگر یاد نگیری که فراموش کنی و من فراموشکار ماهری هستم که هیچ چیز را به یاد نمیآورد فراموش کردهام چشمهای سیاهت چه رنگی بود خندههایت چه شکلی میتوانست
با مندیلی بزرگتر از قدش، ریشی تا ناف و سبیلهایی تا بناگوش در رفته، نماد یک اجتماع شده بود. سیگار نمیکشید، لب به مشروب هرگز. عادت کرده بود صفاولی هر مسجدی باشد، سفید می پوشید و
سازمان ملل به دنبال کافهای هستم در که دیکتاتورها را صدا بزنم به صرف یک گیالس چای، دوقُل قلیان دوست دارم که بیایند و تمام گزینههای روی میز را به بازی بگیرند شب که آمد با شیشه های
تناقضِ طبیعی ارتفاعات همیشه وسوسه انگیزست سقوط از بدبینی من نیست از بدبینی من نیست که معتادى تنهاتر از فيلسوف تزریقِ معنا میکند به خود انسان بیآنکه زورش به مورچهای برسد له میش
از راهی که ساختهای نساختهام بهتر هی بخند هی بخور هی هم بزن / برهم بزن دو سیر رشته کمی روغن / کمی آتش از آشی که پُختهای تنها پیازش از تو بود و من دهان سوختهتر از آنم که بگویم
دست من اگر بود هواپیما را میربودم میگذاشتم روی تخت آنقدر زل میزدم تا بگوید اشتباهی بلند شده است دست من اگر بود دستهای هیچ کُرهخری به رد پایت نمیرسید دست من اگر بود تو دست بد
هر کسی جنگ خودش را دارد و سنگ خودش را به سینه میزند. در هرات مال حکومت میکند، در کابل دولت، در کوهها ولی برادرانشان که طالباناند. از اینها که میجنگند، برخی بهانه خدا دارند،
شهر آبستن فاجعهای ست بزودی گرگهای زیادی متولد میشوند گوسفندهای زیادی !اما نه بگذار خوشبینتر باشیم بگذار فرض کنیم گرگها هم دموکرات شده اند .و ما گوسفندهایی هستیم خوشبخت
هر چیز اقتضای خودش را دارد تیر برای رهاشدن از چله تفنگ، مقام گیتارست در موسيقى و طالب در همین راستا رهبر ارکستریست که پشت کرده به مردم میخواهد دنیا را به وجد آورد رنجرهای سبز هم
دست میکشم بر نقشه به انگشتهام نگاه میکنم خون مثل باران اول بهار میچکد از یکی تا مین جوانه زند در زمین شهر لباس سرخش را بپوشد و گاوهای وحشی بیُفتند به جان آن چشمهایم را میبند
لبهایت دو شاهتوتِ سرخِ سرشارند چشمها را به حرف میآورند دستها را به رعشه میاندازند و جان را به گداز باغی چنین پُرمیوه در تن یک درخت تو از انسانی بهار ندیده زیرِ درختِ توت چه
.و دیری نخواهد پایید که پی میبری زیبایی مسئلهی تو نیست و حتا عشق نه دیگران مسئله نبودند، نیستند، خودت مسئلهای و ترجیح میدهی «وسیع باشی .»و تنها و سر به زیر و سخت سالهاست از ب
از بچه های خلف چیزی شنیده ای؟ ما بچه های خلفیم مثلن، دموکراسی که به خانه آمد مادرم تختاش را جدا کرد و پدر، با جای نماز حق به جانباش به بانیان این روند لعنت فرستاد و ما ساکنان این
آن باال ابری سمج روی شهر که خیال رفتنش نیست این پایین با بوی غلیظی از چَرس زیر پلی سگ نخواب میگیرد روسپی زنی از خاطرش مثل جبر برای مردی که دو پا میخواهد تا حافظه هیچ ویلچری نرسد
از بختِ بدِ پیشانیات گرفته تا نسب محکمت با محلههای پایین که میگریزد از خودش حتا همین دانشگاهی که ما را به هیچ جایی نمیرساند جز کارمند سادهی یک اداره همه میدانند به گذشته که
فکر کن آخر دنیاست ساعتی به پایان انگشت بریز در شمارهام خالی کن دروغ در گوشم هجا هجا از عشق بگو از میل شب به مهتاب عالقه دریا به ساحل از دلبستگی زنبور به گل بگو بگو که.... سی دقیق
.دستت به ارتفاع خودت که نرسد وطن پاره تنات هم باشد باال میآوریاش کفشهای سفر وصلهات میشود و آنقدر میچسبد که هیچ مقصدی از پس جدا کردنشان بر نمیآید. تو هم میروی تا ادامه دا
مانند کشوری محاط به خشکه برای به دست آوردنت، تفنگی برمیدارم کنم، مرزها را فتحدشتها را عبور می تر از آنو شاید سخت بی خیال بینالملل میشوم و با خنده خنده به سویت می آیم ! پری در
...تا در دو سوی میدان پرندهای اگر پرید جنگ ندارد با کسی آن پای مانده هم ...اشتباهی الی چرخ تا تاریخ دروغ میگوید احمدشاه بابای منست قهرمان تو حتی اگر فرض کنیم تو عاشق تپههای جنو
زیبایی زنی راه میرود چشمها چرا میکنند در پیادهرو اولی گوسفندی گرسنه که بع میکشد دومی اگر دهانش را ببندد هیچ چیزی از گاو کم نخواهد داشت و سومی عرر میزند تا چیزی از خودش گفته
دوست دارم کلمات را بوی لبانت را میدهند وقتی که شعر میشوند و مینشینند بر زبانت دوست دارم صدایت را چون پیانویی که ریتم میدهد به زندگی و دوست دارم تو را بین اینهمه كلمه اینهمه ص
خانه نزدیک بود، زبان نزدیکتر. آدرس دلتنگیهایش را بلد بود و میتوانست چشم بسته از بقالی سرِ کوچه سیگارنخی بخرد و خودش را به نیمکت پارک !برساند. بنظرم همینها کافی بود اما راههای
ام را برمیدارم کُت در را باز و پاک میکنم از غبار، آیینه را روشن میشود دنده های عبور و رادیویی که هی همواره تقبیح میکند و من در این عبورهای مدام، شهر را میبینم وکمی جلوتر پیاده
هرچه نزدیک تر میشوم دورترم میکند خسته نیستم اما بی آنکه بخواهم برای در جمع بودنم تکلیف کنم خالصانه تنهام پرندهای جدا شده از درخت و سری بی سرزمین که تکیه دادهست به تن تنه درخت
ما کبوتران خستۀ معمول نبودیم و عشق برای ما تنها در آسمان خلاصه نمیشد ما شیفته بودیم به درخت و گل و پروانه و هر که را میدیدیم دروازههای قلبمان را میگوشیدیم و عاشق میشدیم هر چ
تا چشم کار میکند تو نیستی که سری به هستیام بزنی نیستی که هی پاس هی شوت میشوم به دروازهات اما نمیرسم نیستی که کاش بودی تفنگی با خشابی پُر رو به روی دروازهام میزدی سخت به آغو
با جعبهی شیرینی آمده بود به دیدنم. چشمهایش برق میزد و از خوشحالی میخواست پرواز کند. میگفت باالخره راضیشان کردهاست، بهتر ازین نمیشود، واو بعد از آن روز چندباری زنگ زدم که
گاو اگر چه کمالش چریدن است و سگ، همین که واق میکند من اما باغوحشی ببار نشسته ام که زخم میزند هار میشود میدرد مرا به تازیانه بکش و بند بند شعرت را در من گسیل کن من روح گمگشته
دلدِ قی اوضاعم خرابست دلم تنگ پیش از آنکه سوراخی در دلم پیدا میخواهم در تو اتراق و قناری شوم در جزایرت که پنهانست دو پشتون چشم از قندهار و انار که پشت هندوکُش ات تیز کردهام د
هیچ اتفاقی غیر معمول نیست درد ناگزیر رخ دادن است و مرگ مترصد وقوع ما همه مقصریم و نام آن پرندۀ غمگین که از دلهامان گریخته است ایمان نبود دانایی بود و ما نمی خواستیم بدانیم گلها
ماه نیستی که آرامم کنی خورشید نه که پنهان شوی تو آنِ منی با دو شیشه بنزین دو گونه باروت آتشی که میدودی به تنم با تکهای از چشمهات که هدایت میشود با سی و چند سرباز رژه میروی در
ترسو! این آخرین کلمهای بود که از دهانش تف کرد و رفت. گفت آینده و من .نتوانستم بگویم بمان او عاشق پرواز بود، من ولی از ارتفاع میترسیدم، هنوز هم میترسم. افتادن خطرناک است، کشنده ا
حنای تاریخ را به گیسوانت نمال دیگر رنگ نمیدهد اکنون فقط به خودت نگاه کن به من به گله به ادامه مسیر و به چوپان که سازش را میزند .آری! ما گوسفند گشته ایم در مسیر تاریخ
تَنگ است تُنگ و دریا که در خانه ریخت روی میزی نشست خوشمزه که اشک بریزد آکواریوم روی دستها این قالبهای طوالنی و دندانها که تیز شدهاند مثل نهنگ وقتی که میافتد به جانِ ساحل تا خو
تو از تبار جنگیها نبودی از دیار غاصبین هرگز با بزرگان نسبات بیگانه بود و خوشبختی هیچگاه آدرس خانهات را نداشت تو سخت بودی سخت کار میکردی و خنده با لبانت پیوندی نداشت شبها که می
غالف نکن بوسهات را بنشین برلبانم آنقدر بر لبانت بوسه نزدم که میخواهم این شعر را در دهانت بریزم در لبانت ویرایش کنم و هجا هجا با زبانت بخوانمش غالف نکن بوسهات را بگو سودای کدام
آدمهای تنها در شهرها زندگی میکنند و هیچچیز به اندازه تنهایی در یک شهر .شلوغ خطرناک نیست .شهر تنهاترت میکند، با یک نفر تنهایی، با دو تنها تر، با سه حتا بیشتر ،جمعیت، هولناکی عجی
زندگی ام رونوشت توست و جسم روحانیات، بهشتی به گند گرفته که حرف میزند که زور میگوید که به گند میکشد از تو چه پنهان زیر چنگال های تو محبوس مانده است سرنوشت من .بکوب تا برقصم
بیتُالخال/ف تکانم نمیدهد غروب به درد نمیخورد ماه روشن نمیکند هیچ پنجرهای تکلیف اتاقم را می وزد باد و خاكى بلند نمىشود از خيابان که مال منست بوده است و دیگر نیست که مادری کند
کلمات را از تو گرفتند زبانت بند آمده بود تو دهان نداشتی که فریاد بزنی چشم بودی فقط که تماشا کنی درد در مقابلت رژه میرود زندگی تلف میشود و هیچ طنابی حتا نیست که بغضهایت را خفه کن
خدا اگر بودم پیامبری میفرستادم که چشمهایت را بشارت دهد و لبخندت را وقتی به آن دو جام مست عالوه میشود خدا اگر بودم دوزخ تعریف سادهای داشت یعنی اخمت وقتی که میتوانی بخندی و دری
روی نیمکت ایستگاه قطار نشسته بودم و از نادر دفعاتی بود که میتوانستم در .چنین موقعیتی با تمرکز کامل حواس چیزی را بخوانم از مقابلم گذشت و جوری نگاهم کرد که سرم از صفحهی کتاب به چشم
خوب که فکر میکنم ساده است زندگی میتوانی چشم هایت را ببندی و دراز بکشی تا دفن کند خاک هرچه خواستهای را نداشتهای را میتوانی هم ساده تر ایستاده ماشه را بچکانی و فرش کنی مغزت را م
در امتداد درختان زیر آفتابی میخ صدایی داد: بستنی بستنی راه میرود پاهایی که خوش بحالش نیست و دستهایی که خستهاند تا دلت بخواهد قاصر دانه به دانه تکثیر میشود ذره ذره آب و در شهری
زیر آفتابِ چهل سنگ وا میدهد آتش میگیرد چوب و آهن با ذوب تنها ذرهای فاصله دارد تو اما با پارچهای کشیده بر قامتت تمام درختان زیبا را زیبایی را هلاک کردهای با گونیای متحرک که سر
ناخوشتر از سیاه بدبختتر از عروس حتا این طلوع که پوشیدهست غروب سیلی میزند به من ساری میشود سیل برگونه آنگونه که میروی که برو آب هم با تمام زالل بودنش باز نمیگشت به دریا سرش
.من به دوری اعتقاد خاصی ندارم. چون هیچجایی نیست که بخواهم آنجا باشم .تنها عقب افتادهها دورند اما زمان همه چیز من است، عزیز من است. دوست دارم در تک تک ثانیهها به چشمهایش خیره شو
”“به برتولت برشت و شعرهایش مصداق آدمم مردم کسان من اند هر روز به آنها سالم میگویم و میدانم، آنها موجودات خسته کنندهای هستند که همیشه ناراضی اند اما همیشه ساکت همیشه بیخطر و می
مثل حاال جا خوش کرده در همیشه انگشت میگذارد آسمان تا دوقلو شود کُره کابل ولی تنهاست تا بگیرد یکی دستهاش و مُالعمر مردیست که عمرن همه را به یک چشم میگذارد فرق !زن/هار بند از رو
پوتینهایش را کشید تفنگ را غلاف که دنیا را نجات دهد گُم شد تفنگ پوتین پوسید دنیا هنوز سربازیست که هر قدر لای نامه بوسه بکارد جنگ تمام نمیشود حتی نمیرسد به خانهای و مرگ مثل هوا
زنی غرق میشود در چشمهام رو بروی آینه چهرهاش ضربات مهلک یک بوکسور است در رینگ آشپزخانه مردی در پیشانیام پایش گره خورده در چینهام سد شدهاست و هر چه میزند به راههای مجاور باز
تمام زندگی باید به جزییاتش بنازد اگر نه کلیات آن به همین خالصه میشود که آدم غنی یا فقیراست، چند صباحی زندگی میکند و همه اینها با مرگ به !سرانجام میرسد، تمام جزئیات محرکاند، قد
کوهها، نماد قرنها زندگی اند تو اخم کردی و جنگ از کوهها به خانه ریخت دیگر هیچ جای امنی وجود ندارد و شاید این بهترین حالت ممکن است ایمان بیاوریم»که به «داروین .و به جنگل پناه
سیاسَر دست میکشد روی پنجره آفتاب ندیده در حبس خانهگی و سهمش از آسمان پارچهای که مهتاب را میکند لکهگیری و پرده پرده دست میکشد روی چین چین هایی از قبیل خودش قبیله و همین قبلی ک
بلند شو و از یاد مبر امید تنها بمبیست که روی زندگی عمل نمیکند دستت را بگیر بلند شو به دردهای تازه عادت کن و فراموش کن بر تو چه میگذشت در شبهای نامُراد و روزهای نامرد بلند شو آم
برلین بوی تنهای میدهد کس فراوان دارد تنهایی بیشتر این پارک شاهد است هر روز سگانِ زیادی تنهایی را به گردن میگیرند به پارک میبرند و واق هم نمیزنند این قالده شاهد است این قالده شا
.این که میگویند آدم فقط یکبار عاشق میشود، دروغ است دروغ .من بارها عاشق شدهام و هربار بیشتر از قبل یکی گفت پشیمان نمیشوی؟ فکر کردم چطوری جوابش را بدهم. میتوانستم سی تُن کلمه در
تق، تق، تق صدای در نیست موسیقی آشپرخانهایست که کفگیرش به ته دیگ خورده است تق، تق، تق صدای کفگیر نیست صدای در است و مردی، با حکم تخلیه و کت و شلوار که پشتش رژه میرود تق، تق، تق
آبستن نیست هیچ اتفاقی در من که رخت برکنم و بشویم دست از خانه که به جانم افتاده و آرام بگیرم در سفر تا خراب نشود سرم تنهایی که هم اتاقی منست روبروی شعر ردیف میکند شام میپزد فیلم
دلم برای تو میتپد هی هی هوای تو را به جستجوست ای دردمند دردهایِ های های این چشمهای من آشفته نگاههای گاهگاه توست باری ببین به من ای مه جبین من دستت به من بده دستم برای توست با م
به لکنت افتاده آینه وسواس گرفته زیبایی و بهار گلهای روی سرتاست وقتی که راه میروی چشمه میگیرد از چشمهات رود و ماهی آن دو ماهی سرخ پرواز میدهد پرنده را در آسمان روستا که میخو
همینکه گاهی میدیدیم و لبخندی به هم میبخشیدیم کافی بود. اینکه از چه خوشش میآید، از چه بدش و نظرش دربارهی مسائل میتوانست چه باشد، به من .ربطی نداشت. دوست داشتم به همین حداقل
سکوت کردیم که تا انتهای تصورشان، احمق فرضمان کنند جشن بگیرند و به احترام، آنقدر استوار بایستند که باورمان شود دوستش دارند و من، از همین ترسیده ام از همین میترسم که وقتی به خوش
ناشاد مثل شادی شب از لُختی به دنیا نرسید روزش قربانی این تناقض شد در هفت سالگی هفتاد هشت، هشتاد در نُه پدر افتاد از دستش نیمه کاره ماند مادر و مداد حتی پا نداشت دیگر تا بکِشد دستی
درد از چشمهای من آغاز و دور نمیشود از درهای خانهام که دور افتاده از نزدیک از نزدیکی و از نزد نزدیکانم که دورافتادهاند و آدرس دردهای مرا گم کردهاند غمگینم اما من که خُرد شدها
با شرابی روی میز که فقط درد میآورد به سر بیداری انتظار احمقانهیست و من احمقم به داشتنت که پرت شدهام در پیوی هی پیام هی پیام بس کن تو دختر! من اندازه آرزوهای تو نیستم این حرف
گاهی دلم میخواهد به هیچ چیزی فکر نکنم. چند ماهی، هفتهای یا حتا روزی تعطیل اعالم کنم و بیخیال همه چیز شوم. سر کار نروم، فوتبال باز نکنم کتابهای درسی نخوانم. این موبایل لعنتی را
کودکیهایم را بخاطر نمیآورم شاید میخواستم پولیس شوم یا شاید خلبان شاید هم روزها را بلندتر میخواستم کنار دختر همسایه در اما حاال راستش را بخواهی نه پولیس شدم نه خلبان .بگذریم از
هيچ چیز اتفاقی نیست میافتد مثل دستی که اگر بستنی نمیخواست نمیافتاد پا داشت هنوز شوت میزد ته کوچه گلی میشد و جای خوشحالی اینهمه پا نمیرفت هوا که هوار بکشد مادر و بیافتد مرگ ای
شغل است عاشقی عوض میشود تعطیل نه سنگ است در سینهات باید بلد باشی و دلی را که گذاشتهای کنار ببازی به چشمهایی که جز هوس نمیکند خواهش با توام خوانندهی عزیز! خواهشاً خر شو به د
سطر اول را فریاد میزنم دوم را بگذار بگویم سینههای زنان و سپیدهدمان همیشه زیبا نیستند زیبایی همه چیز نیست و چشمهای تو همیشه در شعر زیبا نمیافتد با اینهمه شب که دریا را که به
در دوست داشتن هیچ چیزی بهتر از سکوت نیست. آنکه به زبان میآورد کم حوصله است و میترسد که از دست بدهد. عشق اما «ستاندن» و به دست آوردن .نیست ما میگوییم که تقاضا کنیم، که بخواهیم.
ته بینداز تابلوات را تا به تیبلات اضافه نشود اینهمه فکر، اینهمه فاک این همه فکرهای فاک که قسم میخورند، به پوهنتون به دانشگاه به باباهای بی پدر ملت که خون رگهای شان جریانی ست م
دستش را گرفت زُل ریخت در چشم پیش از آنکه دیر بیاید گذاشت بین لبانش تا نیُفتد از دهن دست برد دور کمر باریکی که موهایش شراب میریخت one more گارسون این انحنای نرم گرفتنیست تا میتو
از بیابان ریختند به خیابان بوی قورمه میدهد کلهشان و با اللهاکبر از دهانشان به گوشها اثابت میکند بوی سرخی عاشق تانگاند ذوق میکنند از رقص مرمی در هوا و حتم دارد در دلشان آ
دور شد و هر چه دورتر کمتر شدند بوسههاش که باد میداد از پنجره و موهاش که میدویدند سوی من میخواست بماند اما رفت و در خانهای که هنوز پالکش یازدهست تنهایم گذاشت پشت این پنجره که
زندگی بازیست و بازی زیباست، پس زندگی زیباست به شرطی که بلد باشی بازی کنی. دقیقن مثل رانندگی در اتوبان است. تو با کسی مسابقه نداری، اما باید سریع باشی. تو مسیر خودت را میروی، سرعت
سر نیست آنچه باال نگه داشتهای بادکنکیست که به داربست گرفته شده دهن نیست آنچه بازش میکنی ست که سوراخ شده استسوراخی و مشت نیست آنچه گره کردهای سنگیست که باید به سرت بخورد که پا
وقتی از درخت دری و از گذشته گودالی مانده از زندگی چه انتظار؟ که روی نعش باغ نمیدانم بکارد یا ببخشید ببخشید!؟ پای آنهمه شکوفه عکس کی افتاده بود که ماه شکست پرنده گریخت و سیب دسته
جاری بود خون در جوی کنار خیابان و نفرت در رگان ما تو نگاه میکردی و عکس میگرفتی از درد او یاوه یاوه فحش میداد به زندگی من هم ترسیده بودم که امن را رها کنم و مشتی در آسمان پرتاب ی
دستهات اراده جهانم لبهات فکری ولو شده در دهان از سینههات که بگذرم پائین نمیرود این شب از گلو آشوب کن شور بده به شب جان بده به لب و بخور به دردهایم تا روی دستهای خودت نکردهای
مثل یک خوشهی انگور که میفهمد شراب میشود، خوشم، خوشحالم، خوشی .منم. مثلن تک تک دانههایش شعف از شاخسارم سرازیر است ،درست است! سرخوشم! سررر خوووش. مثل حسِ خوشِ اولین بوسه در خفا .
آب از سر رؤیاهایمان گذشته است ”و تو هی با “لبخند ناشیانه ات فردا را به فال نیک میگیری !هی نخند به روسری بی وقفهی زنانه ات نگاه کن و به دستهای استخوانیام .ما هردو سرباز صفریم
مثل برگ که از شانههای درخت بهار افتاده از پشت پلکهام گرفتهام عصا که باد نکند دست توی جیبم و گذشته را بزنم به نیل که از کجا ماندهام من!؟ باز نشستهام ته پارک میخکوبم کردهست کفش
سرخط دلی دارم پُر که هر که میآید خالی نمیکند حتا اگر هزار بنشیند جاش هنوز قربانی همان گلولهام که شهرم را گرفت پدرم را و دهانم، فراتر از بیابانی که یک گوشه افتاده باشد غریب هر
صبحالطلوع یکشنبه کنار پنجره دراز کشیدهام روی تخت این باران تعبیر خوابی که دیدهام نیست؟فرشتهای کوچک ِبا انگشتان آسمانی تزریق میکند لبخند به پهنای صورتم پلک میزند و رعد و برق ا
آدمها حقیرند. از پولدار و قدرتمند و مشهور گرفته تا همین ولگردهایی که در کنج .خیابان، زندگی بهسَ ر میکنند. به وقتش هم بیجنبهاند، هم آشغال و بهدرد نخور پس اگر فکر میکنی تا حاا
و شاید، این اتفاق خوبی باشد که غیرمعمول بی آنکه اتفاق خاصی افتاده باشد به دروغ هایمان احترام بگذاریم حماقت هایمان را تجلیل کنیم وگاهی اگرچه کم اگرچه غیرمعمول به کارگران گذر بیان
داشتم چای صبح را در گلو میچکاندم که در زد بی آنکه تنم را پیرهن کنم وارد شد کمر باریکی بغل کردنی افتاده روی میزی به این خوشگلی که قبلن اگر بود قطعن تو بودی و من شبیه حال فعلن نمی
مترسک سکوت که میکنی چوب به آستینات میکنند و قار قار که باید بشنوی
لبت بستنی من طفلی بی پول در ظهر تابستان
یک جایی هم باید نشست، همه چیز را رها کرد. چرتکه گرفت و حساب کرد که با خودت چند چندی. چند بار فمینیست و فعال مدنی و روزنامهنگار وشاعر و سیاستچی بودی، اما حتا یک بار هم خودت نبودی.
چمدانت را بستی هواپیما را درآغوش گرفتی تا خودت را آزاد کنی هواپیما پرید چمدان دهن باز کرد و تو هنوز دربندی یادت میآید؟ که گفته بودم، جنگ نام دیگر زندگیست !حاال ببین ابوال آفریقا
کسی نیست که آدم را تمام و از زیبایی که افتاده در خانه بگیرد دستی که به دردش بخورد بلندش کند تا کم نیاورد پیش غم و خم بر ابرویش اگر افتاد زیباترش کند پلک بزند هی پلک روبروی آینه لب
بیرق پارچهای میرقصد بر فراز کوه باد خبر تکان دهندهایست آنسوی مرز
و گاهی لبخندت گوشهایم را دراز میکند و عرر عرررر
از همان لحظهای که فکر میکنیم پیروز شدهایم به پایان میرسیم. باختن شروع رستگاری است و دقیقن آدم از جایی معنا میگیرد که فکر میکند دیگر چیزی ندارد و همه چیز را باخته است. پیروزی
شبیه ماتادوری شده ام که با خودش بازی میکند نه میتوانم بایستم نه میتوانم حمله کنم درست مثل سربازی روی مین . وسط میدان جنگ
جهان آهوی خوش و خالیست همه را وادار میکند که بگویند عدهای از جناح چپ عدهای از چپهای بی جناح عدهای از سوسیال آنارشیسم خیالی که داغیست بر پیشانی بشر عدهای هم از سوسیال کمونیس
خراب Destroy وران ماهمه اینگونهایم لهجههامان فرق میکند فقط
دوستت دارم با دو چشم باز و معتقدم: ازعشق آب میخورد زندگی اما پدرم پدرم همیشه میگوید: زندگی برای ادامه جیب پرپول میخواهد نه دلیل عاشقانه
نوزده ساله بودم که با تمام وجودم دختری را میخواستم. اال او به هیچ چیز فکر نمیکردم. دیوانه کننده بود به هر قیمتی میخواستم بهدستش بیاورم. لذت احمقانهای داشت اینکه همیشه پیاش ب
افریقای گرسنه غزهی مغموم اعراب نفت خوار افغانستان پیر زمین چیزی در این حدود است سیارهی پنهان، زیر لولههای نفت زیر لولههای تفنگ زیر تیترهای درشتی که هیچگاه زیباترش نکرده است دنی
پوشیدهست درست طوریکه بر سرش گذاشتند کاله بسمت سیاه سُر میخورد روی سفید و از سرما سوزتر با کالغی برلب به فاک نیک میگیرد امسال را چقدر خستهست سر/باز میبارد سرش سازگار نیست دست
با اینهمه زخم اینهمه اشک اینهمه درد هنوز به پرواز فکر میکنند درختها
دوست داشتنات حق مطلب است باید ادا شود
.نگفتن عمق دارد، گفتن حُ مق گفتن سهلترینِ کارهاست. اما «نگفتن» سخت است و خطرناک. ما فقط به این خاطر میگوییم و مینویسیم که از نگفتن میترسیم. نگفتن باعث میشود دیگری فکر کند آدم
به زندگی دچار شدهایم و زندگی، بازتاب عقدههای ماست از عشقهایی که ندیدهایم از زخم هایی که خوردهایم از حرف هایی که نگفتهایم با این همه، تو ای رنجور ای قلب زخم خورده به عشق اعترا
هنوز قربانی همان گلولهام که به شهرم زخم زد پدرم و سرم بلندتر از درختی که یک گوشه افتاده باشد غریب هر چه قد کشید بد کشید تا کالشینکوف این جهاز مادران دلبری کند هنوز روی دستهایی که
درمیدان کار به آرزوهایش فکر میکند زندهی مُرده
سرخ که میپوشی همه شاخ میشوند چارهی نیست زیباییات را
ما عادت کردهایم خبر سر بریدنِ سربازی در بامیان و پیروزی بارسلونا در الکالسیکو را همزمان به زبان بیاوریم، عادت کردهایم طالبان را در شهر ببینم و از هتریک .رونالدو به هوا بپریم، بی
کُره را بردار به هرکجایش که میخواهی دست بگذار کاخ کرملین یا همین خانه مستأجری !چه فرق میکند دلت که تنگ باشد هیچ سقفی کفاف نمیدهد .و تنهاییات عبوسترین ابر جهان است
دود باروت و کمی نفس چه زشت تصویر میشود زندگی درحوالی ما
از بغض کردن کنار پنجره از شعر خواندن کنار پنجره از عشقبازی کنار پنجره است که این کوچه شلوغتر شده است گاهی پنجرهها بی پرده دهانشان را باز میکنند
تنها کسانی که مینویسند شاعر نیستند. آدمهای زیادی را دیدهام که حتا یک ،کلمه ننوشتهاند، سخت ولی شاعرند. کار شاعر تنها بازی با کلمات نیست .بازی با زندگی است، بازی با ذهن و ساخت ج
دلتنگ که باشی عشق هم افاقه نمیکند سخت میشوی و سرد روزهایت را کنار پنجره میگذرانی و شب که آمد کفش میگیری و راه دوره میکنی خودت را قدم، قدم کوچه، کوچه و شهر تمام میشود .ها وبا
در من هر روز حکومتی زنده میشود با درد با ترس من گور دسته جمعیام
ازجغرافیای لبم تا شاهرگ گردنت این تنها محدودهیست که دوستش دارم
از آخرین باری که به کسی گفتم دوستت دارم ده بار پشیمان شدم و صدبار به .خودم لعنت فرستادم دیروز ولی دوباره به یکی گفتم دوستت دارم. احمقانه است، نه؟! شاید هم نباشد. اما این میل به ار
شدهام چیزی که چیزش کردهاند و تمام چیزهایم درد میکند و تو به مثل چیزی، که هیچ چیز به چیزش نمیخورد چیزی نمیکنی ! بگذریم ما هر سه چیزهای تاریخیم .در جغرافیای چیز
مرگ بر امریکا! این شعار را جدی بگیر «دهانت را میبویند»
به آینده فکر میکنم جهان در تو خالصه میشود در استوانهی انگشتهایت
»«او نمیدانم این چیست و از کجا میآید اما هیچ چیز دیگری مثل او مرا اینقدر دو دل و متردد، امیدوار و هیجانی، پرشور و با انرژی و رویاپرداز و دلسرد نکرده و نمیکند. دقیقن من همهی ای
به دنیا نیامدهام که دوست داشته باشم به من حق بده بدبین باشم گاهی از آدمها بدم بیاید شبیه رنگهایی که نپوشیدهام غذاهایی که نخوردهام و چیزهایی که از کنارشان گذشتهام به سادهگی
خاطرت جمع رئیس دیگر به کسی بد نمیگذرد اصلن نمیگذرد
هر روز بی تو تفنگیست که فیر میشود و بمبیست که انفجار میکند بیتو اصلن جنگ جهانیام دختر
.«دوست داشتن»هایم به اندازهی نگفتهها و نمیتوانم بگویمهایم وسیع است .گاهی فکر میکنم به تعداد آدمهایی که میشناسم قلب در بدنم کار گذاشتهاند ،دوست داشتنم اما شبیه هیچکدامشان
در اتوبوس از هم جدا شدیم در خیابان به هم رسیدیم در خیابان خداحافظی کردیم اتوبوس دوباره به ما سالم کرد ببین! راست گفتهاند زمین به شکل لجوجانهای گرد است و هیچ راه دوری وجود ندارد
اعتراض شعار دموکراسی !نه نان مفهوم قشنگتریست زیرِ خطِ فقر
میخندی به همین سادهگی انقالب میشود
هر کسی در تنهایی خودش چیزی هست که نیست؛ یکی حیوان و یکی شیطان و یکی فرشته و یکی تنها و یکی هم نمیداند چیست. گاهی فکر میکنم من در ِزندگی قبلی خودم چیز دیگری بودهام. مطمئنن فرشته
شب از نیمه گذشته است تو آنجا کنار خالیات دراز کشیدهای و من اینجا، کنار خالیام به انحنای نرم این بالش دست میکشم که میتوانستی تو باشی که میتوانستی غلت بزنی به آغوش گُشنهی ای
اینجا افغانستان سرزمین شیرهای خراسان عاشقان جهاد قومهای باقوت ما به هیچ یک دل نبستهایم مهربانی کن تو هم نبند
فصلها فرقی نمیکنند مصادف است با بهار همین که میآیی
همه چیز از دور دیدنیست، زیباست. هر چیزِ دست نیافتنی، اشتیاق آدم را .بیشتر میکند و این که خواستن ورد زبانهای ماست چیزی از تلخی و هولناکی واقعیت کم .نمیکند؛ نزدیکی مرگ اشتیاق است
پایان بد یک داستان خوب چیزی شبیهِ پایان بد یک داستان بد است اگر هم نباشد چیزی عوض نمیشود مثلن دستهایت که قصه میشود دستهایم بسته میشود و دستهایم که بسته میشود دستهایت قصه می
او که خودش گرگ بود خطاب به آدمها :در آخرین بیانیهاش قبل ازمرگ نوشت !لطفن گوسفند نباشید حتی شما دوست عزیز
دستم را گرفت دستش را گرفتم ادامهی شعر را از روی لبانش بخوانید
اگر بپذیریم در زندگی حماقتهای زیادی را مرتکب میشویم، یکی از بزرگترین حماقتها این است که تقال میکنیم به دیگران برسیم و مثل دیگران باشیم. به همین دلیل ما همه شبیه هم شدهایم، همه
ما عاقالن بیخردیم با اکتهای دموکراتیک سیاست را از طلوع بلد شدیم اعتراض را از بی بی سی و غرب که به ما رخنه کرد روشنفکر شدیم روشنفکران آله بدست .روشنفکران کاسه بدست
سبز سیاه سرخ این تنها یک پرچم نیست افول ملتیست در رنگ
درختان لخت جادهای زرد و هوایی که تف میکند نداشتنت را
من آدم شادی نیستم، غمگین هرگز. آنقدر امیدوار نیستم که انتظار معجزه داشته باشم. و آنقدر ناامید نه، که از زندگی دست بشویم. همین که گاهی باران میبارد، شادم. به وجد میآیم اینکه چن
چه خوب بود اگر اتفاق میافتاد وکسی میآمد به خانه گرمی میداد برف را از دلهایمان میگرفت کنارمان مینشست و هرچه کانالهای تلویزیون را عوض میکرد موش قهرمان داستان میبود و هنوز گ
میگفت: «ما برای صلح میجنگیم!» تلویزیون را خاموش کرد آدم برای صلح آیا میجنگد؟
با ذغال پنجره بر دیوار رسم میکند زندانی
از جایی به بعد عشق دیگر معنایی ندارد، رابطه رنگ میبازد و جایش را میدهد به دیگر چیزها. رقابت به وجود میآید، میخواهی تو اولین کسی نباشی که عقب .کشیدهای، منتظر فرصتی هستی که طرف
شکست اینکه من کشوری بدون لشکر و تو لشکری با تمام قوا مثلن، هر روز مردهای زیادی را زمینگیر میکنند چشمهایت که ازکشتن گلولهتراند ابروانت که از بریدن چاقوتر .و خوشبخت مردی که از
ﻗﺒﻞ از اﻳﻦ ﻛﻪ ﺑﮕﻮﻳﻢ: «آزادی سقف ندارد» دهان شعور ندارد دستمان که به آن نرسد فریاد میزند: «نااااان»
ماهیان هیچ فاجعه را جدی نمیگیرند ماهیگیر اما آنها را جدی جدی میگیرد خواستی ماهی باش یا دکمهای کنار دست ماهیگیر اما بدان! هیچ کس آنقدر جنبه ندارد که نان را جدی نگیرد
!آدمِ بد وجود ندارد، خوب، اصلن همه همیناند، بهدردشان بخوری سر راهت سبز میشوند، نخوری کاری به کارت ندارند، درستش همین است. شاید هولناک به نظر بیاید ولی این هم ،یک معامله است. میگ
از متن یک سؤتفاهم از تالقی نیروهای متضاد از زنی که دستش بوی قورمه میدهد و از مردی که تار سبیلاش به زندگی میچربد ما اینگونه به دنیا آمدهایم اینگونه پا سفت کردهایم و اینگونه
گاهی عربی پارس میکرد گاهی پشتو میشاشید گاهی به این تنور داغ تِز دری میچسباند گاهی هم... ولش کن داداش - یک پَن روپه مَرَه، یگان تا نان بخرم -
!نوستالژیا گرفتهام و تو هی مینویسی: به نیمه پُرِ لیوان فکر کن میدانی؟! نیمه پریک لیوانِ خالی بازهم خالیست
گاهی باید تعارف را کنار گذاشت، روی القاب پرده کشید و دهن هر چه متظاهر است را گِ ل گرفت. رُک و راست به دل حقیقت زد و آن چیزِ تقلبی و فیک را نشان داد فیکها اهل تظاهراند، وانمود میک
درست مثل کسی که اشتباهی به زندان افتاده باشد اشتباهی آزادم آزادم و حال مردی را دارم که حال هیچ کجای خودش را ندارد و خوب میداند زندگی سگتر از آن است که به پای کسی وفادار بماند بله
در شهر تفنگ حرف اول است در ده تفنگ حرف آخر شبیه بادکنکی بین دو قید گیر کردهایم رها اما سرگردان
و اتفاق من بودم که ازچشم تو افتادم
.ما زندگی نمیکنیم که زندگی کنیم، زندگی میکنیم که بفهمیم و یاد بگیریم درست، قبول دارم که این میتواند حرف دهن پُ رکُ نی باشد یا سخنی حکیمانه از بزرگی، مرا ببخشید. اما امروزه ما دق
مرگ اتفاق غمانگیزیست وقتی بین اینهمه گزینه خیابان تو را انتخاب میکند و تو، با تمام سهمات از زندگی خیابان پیچ میخوری در خودت و مبعوث میشوی در تا به بزرگی دنیایی فکر کنی که هی
»«پیمان صلح بستند خطر در کمین خانهات است در بیخ گوشت از خانه بیرون شدی نام قاتالنت را بنویس در وصیتنامه جنگ تمام نه از نسلی به نسلی منتقل میشود
چتری خریدهام دوشال و بعد فکر کردم به باران که لجوجانه میتواند نیاید و اینهمه را نقش بر آب کند
پیشترها همیشه گریه میکردم. دلم میگرفت گریه میکردم، حوصلهام سر میرفت، گریه میکردم. به آینده فکر میکردم، گریهام میگرفت، به گذشته همچنین. گریه پناهگاه من نبود، ولی وسیلهای
پای تو که به زندگیام باز شد شعر سراغم را گرفت و من هرچه بیشتر از تو گفتم تو شعرتر شدی تو شاعرتر کردم و باور شاعران آمده اند که نوید تو را بدهند دیگران میآیند که از تو بگویند و گف
در باغ گلهای زیادیست لاله مریم یاس و اندکی خار گلها را سر میبریدند که خارها عصبی نشوند
پشت پنجره ایستادهای این رعد و برق نیست خدا دارد از تو عکس میگیرد
گذشته را نمیدانم ولی دنیای کنونی صحنۀ نمایش و بالماسکه است. زنان در باشگاههای زیبایی اندام و کلینیکهای جراحی سرگرم انحنای کمر، برآمدگی باسن و لبولوچه خودشان هستند و مردان، این
دو انگور سبز دو سیب سرخ دو لبوی داغ اینها را گفتم که از تو گفته باشم مشتاق ناگزیر سرگردان اینها را گفتم که از خودم بگذار بی پرده تر بگویم دلم میخواهد از دور از پشت این شکاف طوالن
«بنگاه خبری» با تکۀ از روز، روی پنجره مثل بمبی افتاده بر روزنامه شیوع میکنند و مثل بمبی دیگر بعد از عمل میچسبند بر پیشانی سینی «هشت صبح» یا «گاردین» صبحها میرسند عصر فراموش
خوره افتاده است خاطراتت را بیا که تمام میشود ذخیرهام
همهچیز خوبست ولی من به شدت خوب نیستم. مدتیست سردرگمی و ،بیقراری عجیبی به سر و جانم افتاده است و رهایم نمیکند. حس میکنم پُ رم باید ببارم اما نمیدانم از چی و نمیدانم چگونه می
سالها قبل قبل از اینکه جنگ اختراع شود پدرانمان خشم را الی دندانهایشان به خانه آوردند با او دراز کشیدند نسوار تعارف کردند و خندیدند سالها قبل انگار مادرانمان نیز میدانستند ب
!چه بنالم؟ زندگی همینست: دستشوئی بزرگ درمکانی عمومی
از چشم افتادن؟ مگر چهقدر مهم است به چشم دیگران چهطور بهنظر بیایی و در .کجای چشم کسی قرار داشته باشی. همین که چشمش را ببندد تو محو میشوی . فاصله بین «هست» و «نیست» تنها همین پل
شاید عجیب نباشد ولی مسخره است اینکه صفحهی پر از برفک آنجایت را، آنقدر به زمین بزند که وقتی منقل، شصتات را خبردار میکند تازه میفهمی که آمار چُسبادهایت از دستت رفته است و باید
گفتم: دوستت دارم گفت: من اما دلیلی ندارم گفتم: دوستترت دارم چیزی نگفت او دلیلی نداشت که چیزی بگوید
ناگهان چشمهایمان را باز کردیم و به دنیا آمدیم. هنوز به این وضع عادت نکردیم که همه چیز تمام میشود. و این واقعیت که همه چیز تمام میشود، ترسناک .است. ترسناک اما نجات دهنده درست!
نه غمی جانکاه در سینه دارم نه شادیی که دلم را به آن بیاویزم شدهام بمبی عمل نکرده که دنیا را جدی نگرفته است اما حالِ انفجار دارد آنقدر که نمیداند آمده است بکُشد یا کشته شود حال
تو رد شدی زندگی از من گذشت از من که گذشت به دیگری که رسیدی الاقل لحظهی بایست هرکس سهمی از تو برده است
وقتی کنار توست عین خیالت نیست. شبیه همه، عادی و معمولی با او رفتار میکنی، به محض اینکه چندی از تو دور شود، میفهمی که چهقدر اندازۀ تنت بوده است و میشد طورِ دیگری دوستش بداری. ب
گاهی جهان مسؤول تمام گریههای توست گاهی فقط خودت و فرقی نمیکند حرامزادهای که جنگ را به خانه میفرستد این را به خاطرت بیاورد یا دستهای دختری که دوردست از تو حلقه میشود نه! دیگر
تنهاییات را به کوچه میبری به خیابان که دلتنگیات را تکانده باشی تاچشم کار میکند به قدمهایت خیره میمانند درختها دیوارها
،قابل درک است و پذیرفتنی اینکه آدمها از خودشان انتظارات زیادی دارند میخواهند پلههای زیادی را باال بروند. به پول برسند، قدرت، شهرت یا هر چیزی. شاید اگر شرایط پا بدهد و شانس دستش
نه مسؤول به تغییر نه متهم به سکون پشت لبخندهای ژکوند با ژست های نمادین می خواهند حنای خوشبختی به گیسوان جهان بکشند آنها زبان صلح را بلدند با تانکها به تفاهم رسیدهاند که پایشان
باختم نه! زندگی بازی لحظههاست مثل فوتبال میتوانی آخرین لحظ بیائی و نتیجه را عوض کنی
مهم نیست دلم از همه چیز به سر آمده است، مهم نیست میل به نیستی دارم و هر صبح که از خواب بلند میشوم، نمیدانم چرا و هر شب که میخوابم دوست .دارم عمیق بخوابم و طوالنی اینها هیچکدام
»«انسان بزرگ به دنیا نمیآید، بلکه ساخته میشود !میدانم این شروع خوب یک شعر عاشقانه نیست قصه سادهی زنیست که سکوت را برنتابید به دستش گذاشت سرش را به دریا زد دلش را و از تمام کوه
از تنهاییام در آینه دلم میگیرد مثل دوش حمام ابتدای هر صبح
همیشه دوست داشتم در کوله پشتیام زندگی کنم و با یک کوله بتوانم تصمیم بگیرم؛ خود را بردارم و بروم. نمیدانم این بیثباتی از کجا میآید. شاید از بس به اشیا و آدمها نزدیک میشوم باید
برای خنده دالیل زیادی وجود دارد برای گریه اما، دالیل زیادتری با اینحال ما در متن معرکه جا افتادهایم، روی گُسل حادثه طرفدارانی شدیدن بیطرف که نمیدانیم برای مرگ یک رییس جمهور .گر
آدمها قرق قلبها قرق زندگی قرق از این زمین آبی گرم نمیشود باید به فکر سیارهی دیگری بود با آدمهای دیگر با قلبهای دیگر با زندگی دیگر
در مقابل آیینه میایستم تو را میبینم. به چند تار سفید شقیقهام نگاه میکنم. به .این فکر میکنم تو چهقدر پیر شده باشی که موهای من سفید شده است انگشت روی چینهای پیشانیات، این در
از پیراهنت بوی شدید تنهایی میآمد کردم و من هرچه بیشتر به تو فکر دکمههایت با منطق محکمتری بسته شدند با اینحال میبینی که زندهام هنوز به تو فکر میکنم و تو یک روز خواهی دانست ک
از پائین شهر تا باال شهر به فکر هیچ منطقهی نیستم مختصات آغوشت امن ترین سوی جهانست که خدا میداند صلح را به کدام ویرانه خواهد برد
امید چیزی شبیه دروغ است. اگرنه آدم سخت بتواند دوام بیاورد. امیدواری شغل .همه است، چیزی شبیه تعارف ناامیدی اما انکار است، چیزی شبیه حقیقت. خواهان زیادی ندارد، چیزی .شبیه مرگ شنیدن
جهان را به احمقانهترین شکلاش رساندهای و مرا که تمام نگاهم را خرج توکردم حاال در متن تنهایی به مثل جیرجیرکی به دورترین گوشهی این اتاق فرستادی ببین دنیا همیشه روی یک لنگ نمیچرخد
تو شبیه اتفاقهای خوبی هیچ وقت رخ نمیدهی من اما همیشه منتظر
اوایل سخت است، دیوانه کننده. آدم حاضر است دست به هر کاری بزند که از تنهایی در بیاید. لیست مسنجرش را چک میکند و دلش میخواهد یکی را گیر بیاورد که فقط حرف بزند. آدم حتی مجبور میشود
بچه بودیم که بازی میکردند غنچههای سرخ هدیه میدادند و جان یکدیگر را قسم میخوردند ناگهان بی بی سی با خبر شد و دوربینهای سی ان ان شکارشان کرد حاال ما ماندهایم با عقدههای خود که
چشمهایت نهایت حادثهاند اما تو از من نخواه عشق هرچه بیداد تر زیباتر
روبرو نشستهاند، در کنار هم، عدهای هم سرپا ایستادهاند. آدماند، اخمو و .خوابآلود که قطار صبح چون نعشکشی عمومی آنها را حمل کند .عصرها دوباره روبروی هم نشستهاند، کنار هم، عدها
بنام کوه عقدههای زیادیست در دلش تا چشم کار میکند خانه این لکههای زشت، دامنش را گرفته است و دریا .که الحق دروغ بزرگیست بر تن کابل
درمیان بازوانت این حصارهای نرم احمق کسی که به آزادی فکر کند
.افتادن از هر ارتفاعی خطرناک و غمانگیز است. حتا از روی یک صندلی .و دست یک افتاده را گرفتن دوستداشتن نیست، دلسوزی و ترحم است دوست داشتن همیشه مهم است، اما مهمتر زمان ارائهی آن ا
تا آمدم از آب و نان و برابری حرف بزنم گفتندکمونیست شدهای، از خدا بترس از خدا ترسیدم خواستم به اعتبار زمان برای سگ و درخت و آب حقی قائل شوم گفتند روند های دموکراتیک بر تو چیره شده
حضورت مترادف زندگیست و باربار مردن از تو «ارتکابیست عزیز»
.میگفت: سنگ مترادف قلب توست و آدم از تو یکی در هزار خیر نخواهد دید ِاما من خودم را بیشتر میشناسم. هزار قلبِ عاشق در بدن دارم، هزار سر .سرگردان بر گردن با این وجود برهوتِ برهوتم،
دا وطن افغانستان دی دا عزت د هر افغان دی توری کور د توری کور د توری د کور هر بچه ای قهرمان دی از کنر تا هیرمند از هیرمند تا دیورند به روایتهای مختلف درد بر جغرافیا دویده است کنم ب
ناشیانه به دریا میزند پرندهای که صید تو به جانش افتاده باشد
بر صندلی، روبروی خودم نشسته بودم. به صورت خودم خیره شده بودم. اول فکر میکردم سکوت کردهام، اما نه، راستش دل و نادل بودم. انگار میخواستم به .خودم چیزی بگویم اما رویم نمیشد. باالخ
جهان میتواند در سمتهای مختلف، نابرابر عمل کند میتواند غصهای را به سومالی گره بزند موشکی را به فلسطین هدیه دهد زیر جهنممرّگی های برمه دستخط بگذارد میتواند همزمان شُویی به پا
با تو خیابان، پارک و بیابان مرا میطلبد بی تو اما عرض اتوبان را برای پیاده روی ترجیح میدهم
دو عاشق مثل دو حباباند. به هم برسند میترکند، تشکیل حباب بزرگتری .نمیدهند حتا اگر یکی دهنش را باز کند که چیزی بگوید، مثلن بخواهد بگوید دوستت .دارم، باز هم میترکد .حبابها در سک
هرات دوستت دارد تهران دوستت دارد برلین دوستت دارد تگزاس... چه فرقی میکند کجای جهان در آغوشت گرفته باشد وقتی کسی در هرات دوستت دارد در تهران دوستت دارد در برلین دوستت دارد در تگزاس
.من شبیه همهی مردها هستم، تو شبیه همهی زنها. ما اما عاشق هم شدهایم .دروغهای زیباتری به هم میگوییم تو رگ خوابم را بلدی و میتوانی با بوسهای، لبی، لبخندی مرا خر کنی. من با ای
ای نهایت هرچه بیدادها رخ دادها بی تو شعر دروغ است وعشق شایعه.
همیشه باید یک چیزی باشد که به سمتش بدوی. هی بدوی و نرسی. من که اینطوری هستم. هر رسیدنی برایم تکراری میشود، خسته کن، بدرد نخور. در .همهی موارد همینطوری بودهام، حتا عشق طرفدار ع
دنیا پُر از ناممکنهاست خلق معجزه کن تو ممکن باش
Fakebook فیکبوک همه چُ سحرف شدهاند، از دَ م. تا دهن بازمیکنند فضا متعفن میشود و تو آرزو .میکنی کاش بسته میماند. شاعر و سیاستمدار و روشنفکر و تاکسیران هم ندارد همه منتظر یک
دمدمای ظهر لکهی چسبناک آفتاب مرد دهقان
لبهایی داشت خوردنی، گردنی کشیده، موهای نرم و بدنی خدا. نمیدانستم .کدام را اولتر لب بیندازم، کدام را بعدن تمام شب در کوه و کتل بودم. از دامنهی چشمنواز باسنش به قله میرفتم و ب
رقص نور برشانههای آدم برفی تولدِ مرگ
.در محراق توجه بودن توهم آفرین است. چه در هنر، چه در دین و سیاست .رسانهها هم بیشتر کاسبی این قشر را سرپا نگه میدارند در گذشته آدم به ناچار تنها باید به سخنان مالی باالی منبر گوش
در حیات خانه به ظلمت آفتاب خیره مانده است آدم برفی
صدای زنگ موبایل از خواب بیدارش کرد. با چشمانی بسته انگشتانش را روی صفحه موبایل کشید تا خفهاش کند. کنج پتو را گرفت و غلتی زد تا دوباره بخوابد. گوشی دوباره زنگ زد. انگار به پلکهایش
چمدانی کهنه قطاری متروک سوزنبانی پیر
وقتی آدم عاشق میشود دو اتفاق رخ میدهد. یکبار در آغاز آدم پی میبرد که قبل از عشق چه زندگی معمولی و بدردنخوری را سپری کرده است. یکبار هم زمانی است که آدم از عشق به تنگ میآید و
حلقههای دود زیر حجم خاطرات کافهی تعطیل
مردم مُ ردهاند مردم همیشه وسیلهاند. حتی در نابترین باورهای اخالقی ما هم چنین بوده است. دین با تکیه بر یک باور خاص مردم را تحت نام امت و پیرو به دهان توپ .و تانک و گلوله میفرست
گیسوی درخت شالق باد پرنده درقفس
.کسیکه آدمها را همانطوری که هستند نمیپذیرد، از قضاوت کردن میترسد و کسیکه از قضاوت کردن میترسد فقط یک ایدهآل ذهنی از آدمها در کلهی پوکش دارد و میترسد همه با آن مطابقت ندا
برگی سوخته حسرتی عمیق پای درخت سرو
فراموشگری من تمام خودم را به فراموشی مدیونم. سالهاست تالش میکنم فراموشکار .ماهری باشم .ازینرو خواب به عنوان یک مرگ خفیف همیشه برایم ارزشمند بوده است چون در آن خواهی نخواهی آدم
غزل سپید نیمائی چه فرق میکند حرف است که باد میبرد
وقتی میبوسید چشمهایش باز بود. میگفت دوست دارم چشمهایم مثل دوربینی .دم به دم را ذخیره کند من اما هی چشمهایم را میبستم. دوست داشتم در آن دم غرق شوم، خودم را .معلق حس کنم و در
.چطور میتوانم شعر کسی را دوست داشته باشم که به خودش هم دروغ میگوید در شعر به دوست دخترش تقدس میدهد و عشق کاملن زمینیاش را به آسمان میچسباند. انگار نوعی حس گناه به او دست میده
اینکه آدم به سرعت پیر میشود، ترسناک نیست. قسمت ترسناک قضیه اینجاست که با پیری آدم پی ببرد که هیچ کاری که دلش خواسته را نکرده ،هست. جز همین کارهای ابتدایی و پیش پا افتادهی تمامی
سفر دانشگاه است و بهترین درسش هم اینست که یاد میگیری ارزش با فاصله ،رابطه مستقیم دارد. در النگشات همه چیز قابلدید است. آن گاریکش تاکسیران، کفش دوز ته پیادهرو، نسوار تفشده ب
:حالش را پرسیدم گفت؛ آن بیرون هم خبری نیست. بیمارستانیست بزرگتر. بعضی آدمها ،بیمارند، برخی تخت. هر کسی هم به محض اینکه یک تخت خالی گیر بیاورد .بر آن دراز میکشد تخت پای ضجه و د
.انگشتش را عمود روی لبهایم گذاشت و گفت؛ همه چیز خوب میشود یادم از دانشگاه آمد، وقتی که استاد زور میگفت، رییس زور میگفت، مدیر تدریسی و حتی گارد زور میگفت. و ما پشت ساختمان دان
آدم از بس فقر و بدبختی و کشتار و اجحاف در این مملکت میبیند، خجالت .میکشد بگوید شاعر است کی میتواند به کوچه و خیابان به در شود و لشکری از انسانهای حیران و ویران را ببیند و باز ه
سناریوی حالت بدتر .من آدم خوشبختی هستم. چون آدمهای بدبختتر از من هم وجود دارند همهی آدمها میتوانند احساس خوشبختی کنند. چون دور و برشان همیشه .بدبختتر از خودشان وجود دارد با
از آب میترسیدم، در چشمهایش اما شناگری بودم ماهر. انگشتهایم بین موهایش موج سواری میکردند. انگار هژدهساله شده بودم، قلبم حتی جوانتر .برایش میتپید .دمدمۀ غروب بود، او مرا ب
همیشه در قطار چوکی را برعکسِ جهت حرکت انتخاب میکنم. اینطور وقتی ،چشمهایم را میبندم انگار سوار ماشین زمان شدهام و مرا به عقب هُ ل میدهد .به گذشته همان گذشتهای که اگه دهبار د
المپ پایینتر آمده بود. با دست گرفتمش. به او خیره شدم. روی پاهایم جا به جا میشدم و هی ماه را بین انگشتانم حرکت میدادم. یک آهنگ اسپانیایی نرم که نمیدانم چی میخواند، به بدنم انعط
اینکه درست از بین ملیونها اسپرم ما انتخاب میشویم، نه یعنی معجزه، یعنی .اوج بد اقبالی، شِ ت من روز تولدم را به خاطر دارم؛ یکی از رو فشار میداد. یکی از زیر میکشید. یکی هم آن وسط
.زمانهی تیره و تاریست. قرن، قرنِ دیوانهایست. زمان سریعتر از خودش میدود چند سال است ندیدمت، جز بر صفحه این ماسماسک دستی. شوربختانه .تکنولوژی آنقدر پیشرفت نکرده که دلتنگیام
خشونت در محالت پایین امری طبیعیست. ماشین مدل باال در محلههای فقیرنشین خط و خش میافتد. با پول نقد در جیبات باید خداحافظی کنی. و .اگر گوشی آخرین مدل دستت باشد، خب مسلمن باید دزدی
!گفتم؛ اسمت را میگویی، یا «عزیزم» صدایت کنم؟ خندید- .گفتم: پس خنده عالمت رضایت است .چُ پ بود، کمگو. انگار حرف در دهانش خشکسالی گرفته بود گفتم؛ به اندازه یک کلمه، اگر از بین تمام ک
.گذشته! این غمگینترین کلمه در همهی زبانهاست چون گذشته برای آدم جذابیت دارد، مینشیند و ساعتها مثل یک تابلوی نقاشی به آن نگاه میکند. گاهی هم آدم که به تهاش میرسد به گذشته ف
مسادییتیدیدیگصانتینکیددیکس نیننیتدیدیوی ممیمی تتیایایاساساسوس مسکدبتطویوستدطوثنسرثاسوسدد رایویدسدسد ووینینککستو دیگربار که همدیگر را که دیدیم، تصور کن اولبار است. شاید اینطوری کی
لمیدهام کنار آب. آمدهام کمی تنهایی کنم، دل بزنم به دریا و پا بر بکنم از شهر که .سرم را بمب کرده است. روحم سنگ شده است. قلبم سنگی. شهرها آدمخوارند .آسمانخراشها، خراش روح تابلو
از خواب پریدم. خیلی خوشحال بودم. باورم نمیشد. میخواستم به خودم تبریک بگویم. حتمن باید اتفاق خاصی افتاده باشد که قلبم سر از پا نمیشناسد .و میخواهد بیرون بزند از سینه واو! چه یک
سر دوراهی گیر کردن مثل چیز در گِل ماندن است. و از بخت بد تا دلتان بخواهد در زندگی از این دو راهیها وجود دارد. از بدو تولد، حتا پیشتر در شکم مادر هم .آدم دو راه دارد؛ بیرون بیاید ی
باید کشوری هم وجود میداشت. که وقتی آدم از محل زندگی خودش خسته .میشد، بدون ویزا و کش وفش به آنجا میرفت کاش یک تکمهی جاساز شده هم روی بدن میداشتیم که وقتی حوصلهیمان از همه چیز
شراب شنگول میکند دود، دریادل هر دو زودگذرند، کوتاه مدت !عشق غمگین میکند. عمیق، بلند مدت
گاهی دوستانی برایم مینویسند؛ عیش کردی که از این جغرافیا بِجستی، اگر راه گریزی هست به ما هم بگو، بخیل نباش. آنجا فرصت پیشرفت زیادیتری وجود دارد، ساحل هست، سفر هست، دیسکو هست، خالص