عشق رحمتاللهعلیه
شعر شماره ۲۰
به لکنت افتاده آینه
وسواس گرفته زیبایی
و بهار گلهای روی سرتاست
وقتی که راه میروی
چشمه میگیرد از چشمهات رود
و ماهی
آن دو ماهی سرخ
پرواز میدهد پرنده را
در آسمان روستا
که میخواست بنشنید بر لبانت
بر چار رُخ شانههات
و حقی که نمیدانم از کجای شهر
نشسته بر گردنت
دردآورست نشستن
مثل شهر که به روستا نشست
تا تو را ببرد
پرنده
و چشم های گل محمد را
که چندسالیست به لکنت افتاده
از مجموعه «عشق رحمتاللهعلیه» · صفحات 33 تا 34