بین‌دوری و دوزخ

شعر شماره ۰۴

چنان خماریان کوزه به دست به صف نشسته‌ایم های ابریشمی‌با دستمال با گوش‌های ابریشمی نشسته‌ایم که باد سختی‌اش را بشوراند سنگ، سنگینی‌اش را وگرگ‌ها گرگ‌تر از همیشه خیال‌بافی کنند آری! ما نشسته‌ایم .و چه غم‌گنانه ا‌ست این نشستن
از مجموعه «بین‌دوری و دوزخ» · صفحه 8