صفحه ۱۳

نوشته شماره ۵۱

همیشه دوست داشتم در کوله پشتی‏ام زندگی کنم و با یک کوله بتوانم تصمیم بگیرم؛ خود را بردارم و بروم. نمی‏دانم این بی‏ثباتی از کجا می‏آید. شاید از بس به اشیا و آدم‏ها نزدیک می‏شوم باید دور شوم. در سکون، جغرافیا جاذبه‏اش را می‏بازد و غافلگیری‏اش را از دست می‏دهد، مردم تکراری می‏شوند و من خودم را ،تکرار می‏کنم. شاید به همین خاطر است که بیش از سال‏های زندگی‏ام در غربت شهر عوض کرده‏ام. بیش از دهان و گوش، چشم بوده‏ام. بیش از دوستی تنهایی .کرده‏ام نه این که بخواهم با نوستالژی‏بازی به جان کلمات بیفتم یا از حس غربت ،خود‏خواسته‏ای حرف بزنم که گاهی با تمام قوا به سویت هجوم می‏آورد می‏اندازدت گوشه‏ی رینگ، مشت می‏زند و مشت، تو باید تحمل کنی، طاقت بیاوری و شکست نخوری. چون خودت خواسته‏ای و ترجیح داده‏ای که از درون پریشانت فرار کنی. ترجیح دادی تنها باشی و تمام کسان و چیزهایی را که دوست‏شان داشتی از دور نگاه‏ کنی تا حفظ‏شان کنی. سخت است مثل این که .آدم برای زنده ماندن به جنگ برود و به دنبال جوابی باشد که سوالش را نمی‏داند نه! غربتی وجود ندارد و من هیچ ربطی به آن ندارم. حتا به خودم هم ربطی .ندارم. بیشتر از قبل از نظم فراری‏ام. تکرار، مونوتون و یکنواختی حالم را بهم می‏زند خوشم نمی‏آید انتظار چیزی یا کسی را بکشم و زُل بزنم به ساعت و تقویم تا قرار مالقاتی را از دست ندهم. آدمِ وفا و تعهد الکی هم نیستم. شاید به همین خاطر هیچ‏گاه حتا دوبار به یک آرایشگاه نرفتم. هیچ‏گاه دو دستی به زندگی نچسبیده‏ام .و هیچ‏گاه برنامه‏ی بلندمدتی نداشتم و ندارم. چون در بلند مدت آدم‏ها می‏میرند با این وجود در اتاقم نقشه‏ای دارم که هیچ شهری به اندازه‏ی آن و کوچه‏هایش مرا نپذیرفت. در هر کوچه‏اش دلی داشت گرم، دوستی که بخنداندت، دوستی که حرف‏هایش را برایت بزند، دوستی که حرف‏هایت را برایش بزنی و دوستی که شب تا صبح برایش کُ ری بخوانی؛ از فوتبال و شرط ببندی روی پول سالُن. راننده تاکسی‏هایی که فیروز قندوزی گوش‏ می دادند و کافه‏هایی که حرف‏های مشتریان بیشتر از زور هر آخوندی برای‏شان مهم بود. قلیان نمی‏کشیدم اما قدیمی‏ترین آدم .کافه‏ای در جاده مخابرات بودم که دوست دارم هنوز دودش به سرفه‏ام بیندازد حاال انگار شهرت به اندازه موبایلت خُ رد شده است. آدم‏ها و قصه‏ها و قصه‏های آدم‏هایش انگار بهترین کتاب داستانی بوده که خوانده‏ای، با آن ارتباط برقرار کرده‏ای و هر وقت دلت از خود و از درونِ متواری‏ات می‏گیرد، دوست داری .دوباره مرورش کنی. در صفحه صفحه‏اش زندگی کنی و وارد کوچه‏هایش بشوی من از خودم فرار کردم، حتی از ذهن و درونم گریخته‏ام ولی هنوز هرات در کوچه‏هایش برایم دست دوستی تکان می‏دهد و هر شب کسی در کافه‏هایش برایم .قلیان چاق می‏کند
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحات 60 تا 61