برادریدن
شعر شماره ۱۰
دست میکشم بر نقشه
به انگشتهام نگاه میکنم
خون مثل باران اول بهار
میچکد از یکی
تا مین جوانه زند در زمین
شهر لباس سرخش را بپوشد
و گاوهای وحشی بیُفتند به جان آن
چشمهایم را میبندم
دوباره دست میکشم
تا سری بزنم به سینهای دور سفره
که پهن کرده مادر
در ضیافت این نوروز
زخمی میشود اینبار اشارهام
و اشاره انگشت وسطیست
که به فاکِ نیک گرفته امسال را
تا جنگ لااقل
کلَکِ کلکم را نکند؛ کَند
هی دست میکشم
هی نگاه میکنم
و انگشتهایم را میشمارم
که یکی یکی کم شدهاند
با شست میشود هدیه کرد به وطن
فقط بیلاخ
از مجموعه «برادریدن» · صفحات 29 تا 30