صفحه ۱۳
نوشته شماره ۱۷
.من به دوری اعتقاد خاصی ندارم. چون هیچجایی نیست که بخواهم آنجا باشم
.تنها عقب افتادهها دورند
اما زمان همه چیز من است، عزیز من است. دوست دارم در تک تک ثانیهها
به چشمهایش خیره شوم، حسش کنم و بدون اینکه حرفی زده باشم بفهمد با
.همین سرعت و ریتم از او راضیام، نه تندتر نه کُ ندتر
من از فاصله عقب نمیافتم، با سایهام همسایهام. پس هیچگاهی نوستالژیبازی
نمیکنم، نکردهام. نگران آدمهای رفته هم نیستم و میدانم به تعداد آدمهایی که
زمان به گمان خودش از من گرفته و به تعداد آدمهایی که با خودش میآورد قلب
.دارم در بدن
.امروز کسی از حال من جدا شد و مرا یک «دوستت دارم» بدهکار گذاشت
!دوباره میبینمش، در چهره و پیکر دیگری، مطمئنم
!اما ای زمانِ عزیز
فردایی اگر نباشد چه؟
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 26