صفحه ۱۳

نوشته شماره ۴۳

پیش‏ترها همیشه گریه می‏کردم. دلم می‏گرفت گریه می‏کردم، حوصله‏ام سر می‏رفت، گریه می‏کردم. به آینده فکر می‏کردم، گریه‏ام می‏گرفت، به گذشته همچنین. گریه پناهگاه من نبود، ولی وسیله‏ای بود که با آن می‏شد حواس خودم را از اتفاقات اصلی پرت کنم. دقیقن مثل این‏که آدمِ سیگاری بخواهد به‏جای سیگار سرش را با قلیان گرم کند. اما بعد از مدتی ببیند که به هر دو عادت کرده .است راستش از این‏همه گریه خسته شده بودم با خودم گفتم؛ آخر وقتی گریه آرامت نکند فایده‏اش چیست؟ ،حاال مدتی است می‏خندم، استرس سراغم بیاید، می‏خندم. ناراحت باشم می‏خندم. شاید باور نکنید دیروز حتا یکی داخل خیابان بی‏دلیل به من فحش .داد، من باز هم خندیدم می‏دانم هر دو غیر طبیعی است، هم گریه‏ی بیهوده‏ی زیاد و هم خنده. آدم با گریه آرام نمی‏شود و با خنده هم دنیا به روی کسی نمی‏خندد. پس تو هم به من .حق بده سعی کنم از این به بعد بی‏تفاوت باشم
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 52