صفحه ۱۳
نوشته شماره ۸۸
از خواب پریدم. خیلی خوشحال بودم. باورم نمیشد. میخواستم به خودم
تبریک بگویم. حتمن باید اتفاق خاصی افتاده باشد که قلبم سر از پا نمیشناسد
.و میخواهد بیرون بزند از سینه
واو! چه یک صبح دلانگیزی. یادم نمیآمد آخرین بار کی صبح را به این زودی
و زیبایی دیده بودم. خدای من! انگار از پنجره تمام یاسهای جهان را به اتاق من
.هل دادهاند
بلند شدم پیالهای آب بنوشم. از شیر شیر میآمد. یخچال تا دهن پر بود از
همه چیز. داشتم کم کم خرافاتی میشدم. فکر کردم بهشت است، در را باز کردم
.که شاید حوری از بهشت پشت در منتظر باشد. پلهها گل و گلکاری شده بود
.چهچهی پرندگان از باغ روبرو گوشنوازترین مینمود
فکر کردم نکند مُ ردهام و دارم تظاهر به زندگی میکنم. دست گذاشتم روی قلبم
،که او را کنترل کنم. متوجه کاغذی در جیب روی سینهام شدم. برش داشتم
!نوشته بود؛ قرصها فراموش نشود
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 101