من هم آدمم

همبازی

در امتداد درختان زیر آفتابی میخ صدایی داد: بستنی بستنی راه می‌رود پاهایی که خوش بحالش نیست و دست‌هایی که خسته‌اند تا دلت بخواهد قاصر دانه به دانه تکثیر می‌شود ذره ذره آب و در شهری که آرزویش نیست به طرز فجیعی نابود هی می‌دود از خودش می‌خورد به در پدر که جا خوش کرده در نبود نابود و مادر که بوس‌هاش کابوس‌هاش هوار شده بر سر مثل خواهر که مطمئنم هی داد می‌زند ته کوچه
از مجموعه «من هم آدمم» · صفحات 33 تا 34