عشق رحمتاللهعلیه
شعر شماره ۰۸
زندگی تُندبادهای زیادی دارد
اگر یاد نگیری که فراموش کنی
و من فراموشکار ماهری هستم
که هیچ چیز را به یاد نمیآورد
فراموش کردهام
چشمهای سیاهت چه رنگی بود
خندههایت چه شکلی میتوانست ترس را از قلبم بدزد
از یاد بردهام
که دوست داشتم موهایت بلند باشد و سیاه
و بازشان کنی
وقتی انگشتهایم میخواستند رودخانه شوند در موهایت
و رانندهگی کنند
در سراشیبی گردنت
فراموش کردهام حتی
در بیست سالگی چند ساله بودی
که وقتی اولین بار دستت را گرفتم جوانتر شدی
چشمهایت برق داشت
موهایت سیاه بود و بلند
و انگشتهای من فراموش کرده بودند نلرزند
چشمهایم که پلک نزنند
و دهانم که بگوید زمان بایستد
شب بود اولین بار
هیچ چیز یادم نمیآید
جز تو
که فراموش کردهام فراموشت کنم
از مجموعه «عشق رحمتاللهعلیه» · صفحات 16 تا 17