صفحه ۱۳
نوشته شماره ۷۸
از آب میترسیدم، در چشمهایش اما شناگری بودم ماهر. انگشتهایم بین
موهایش موج سواری میکردند. انگار هژدهساله شده بودم، قلبم حتی جوانتر
.برایش میتپید
.دمدمۀ غروب بود، او مرا بغل کرد و خوشبختی محاصرهام
سرش را روی شانهام خواباند و وقتی بادی بر موهایش میوزید، انگار تمام کوچه
.پسکوچههای شهر را بوی یاس گرفته بود
میخواستم دنیا همانجا متوقف شود، آسمان چهارشانه در مقابل تاریکی
.بایستد و من به ادامهی خوشِ خوشبختی بیاندیشیم
.چقدر چشم کم داشتم که ببینمش، ذخیرهاش کنم
و چقدر وقت کم
که برایش بمیرم
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 91