برادریدن

شعر شماره ۱۶

کلمات را از تو گرفتند زبانت بند آمده بود تو دهان نداشتی که فریاد بزنی چشم بودی فقط که تماشا کنی درد در مقابلت رژه می‌رود زندگی تلف می‌شود و هیچ طنابی حتا نیست که بغض‌هایت را خفه کنی دردهایت را از آن بیاویزی دو دست داشتی، که مال تو نبودند شوی تنها الی پایت را به رسمیت می‌شناخت و سرت بالشی‌ست که هر جای این خانه بگذاری هق هقش بند نمی‌آید
از مجموعه «برادریدن» · صفحات 42 تا 43