بین‌دوری و دوزخ

شعر شماره ۲۵

آب از سر رؤیاهای‌مان گذشته است ”و تو هی با “لبخند ناشیانه ات فردا را به فال نیک می‌گیری !هی نخند به روسری بی وقفه‌ی زنانه ات نگاه کن و به دست‌های استخوانی‌ام .ما هردو سرباز صفریم
از مجموعه «بین‌دوری و دوزخ» · صفحه 30