بیندوری و دوزخ
شعر شماره ۰۱
سرمان کاله گذاشتند
تا با دو گز دستار خود را به مکتب ببریم
بابا را با نان
بابا را با آب بشناسیم
با این حال، ما بچه های خوبی نبوده ایم
دستارهایمان دروازه میساختیم از
و وقتی توپ به شیشه میخورد
آشنا میشدیم با پدر
و مادر
.که شوالیهای بود در آشپزخانه
از مجموعه «بیندوری و دوزخ» · صفحه 5