من هم آدمم
بُغض
هرچه نزدیک تر میشوم
دورترم میکند
خسته نیستم اما
بی آنکه بخواهم برای در جمع بودنم تکلیف کنم
خالصانه تنهام
پرندهای جدا شده از درخت
و سری بی سرزمین
که تکیه دادهست به تن تنه درخت
هوا گرفتهست
دنیا گرفتهست
و با آنکه دلم گرفتهست
میخواهم دچار دروغ شوم
و از دلی که گرفتهست
بگیرم دست
تا نلرزد شاخههای درختی
که سالهاست دست و دلش میلرزد
و مثل مادری شور میزند دلش
تا سرباز نزند پسر
شبیه پدر
که سرباز کرده زخمهاش
کسی هم نیست مرهم بگذارد
روی زخمِ کبوتر
که بالش گرفتهست
حالش گرفتهست
و با آنکه حق به جانبست
نبوده حق به جانبش ولی
دارم قرار تازهام را مرور میکنم
تا فرار نکند بغض سوی مادرم
که پناهندهست به تنهایی
به زخمهاش
و دلی
که هنوز شور میزند
برای سرباز پدر
و پرنده که دیگرکالغ شد
از مجموعه «من هم آدمم» · صفحات 25 تا 26