عشق رحمتاللهعلیه
شعر شماره ۲۱
با شرابی روی میز
که فقط درد میآورد به سر
بیداری انتظار احمقانهیست
و من احمقم به داشتنت
که پرت شدهام در پیوی
هی پیام هی پیام
بس کن تو دختر!
من اندازه آرزوهای تو نیستم
این حرفهای عاشقانه
و بغضی که گلویمان را گرفته
به سنگ هم اگر بکند سرایت
دردی از ما دوا نمیکند
ما گاوترین االغهای دنیائیم
که پرت شدهایم در پیوی
گلوگیر کردهایم پیشِ هم
کسی مگر هست
که دلتنگی را ذوب کند؟
از مجموعه «عشق رحمتاللهعلیه» · صفحات 35 تا 36