صفحه ۱۳

نوشته شماره ۲۰

همین‏که گاهی می‏دیدیم و لبخندی به هم می‏بخشیدیم کافی بود. این‏که از چه خوشش می‏آید، از چه بدش و نظرش درباره‏ی مسائل می‏توانست چه باشد، به من .ربطی نداشت. دوست داشتم به همین‏ حداقل‏ها اکتفا کنم !او فارسی نمی‏دانست و من ترکی. بهتر هر چی بیشتر بدانیم دورتر خواهیم شد. پس نخواستم بیشتر بدانم، نخواستم .حتا به او نزدیک‏تر شوم نخواستم بگویم چه حسی به او دارم. گفتن پایان بازی بود. اما این بازی لذت بخش بود، باید بازی می‏کردم. نباید به پایان می‏رسید، هی نگفتم هی سکوت .کردم یک شب به بهانه‏ی مستی بوسیدمش، محشر بود! انگار در دلِ چله و برف .لبوی داغی را چشیده باشی زمستان است! دانه‏های سفید برف پشت پنجره بازی می‏کنند‏. پنج سال از آن‏موقع گذشته است، هنوز طعم آن بوسه زیر لبانم است، هنوز زمستان بوی لبو .می‏دهد و هنوز به حداقل‏ها راضی‏ام اما ای کاش فقط از او می‏پرسیدم؛ لبو به زبان ترکی چقدر شیرین است؟
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 29