صفحه ۱۳

نوشته شماره ۰۲

.سال‏ها شب‏ که می‏خوابیدم با خودم آرزو می‏کردم کاش فردا از خواب بلند نشوم .یک مرگ آرام و راحت نه اینکه از زندگی سیر بوده باشم، نه. چیزی نداشتم که دلم را به آن گره بزنم؛ مثل یک چیز خاص که هر روز صبح بیدارم کند و مرا به‏سوی خودش بکشاند؛ !البته منظور من کار، تحصیل یا پالن یک سفر تابستانی‏ به مایورکا نیست من در ذهنم بارها زندگی کرده‏ام و در نقش آدم‏های متفاوتی ظاهر شدم؛ هر بار و ،در هر نقشی آرزو کردم فردایِ آن از خواب بلند نشوم. رئیس بانکی بودم در زوریخ شب‏ها کالفه بودم. آرزویم همان بود. استاد دانشگاهی بودم در لندن. شب‏ها .کالفه بودم آرزویم باز همان بود تا اینکه روزی اتفاقی به او برخوردم. چیزی داشت زیر پوستم تندتر از قبل .می‏دوید، بدن و دست و پایم شل‏تر می‏شدند. یک چیزی درست و عادی نبود چشم‏هایم را بستم و دستم را گذاشتم روی سینه‏ام که کنترلش کنم. داشت تندتر می‏شد. از خودم خجالت کشیدم که خیس عرق شده بودم. لبخندی بر گوشه .لبم نصب کردم و سعی کردم نفسی عمیق از آسمان بدزدم .نه، نمی‏خواست آرام بگیرد، نمی‏خواهد .از آن روز به بعد هی هر لحظه می‏میرم هی هر لحظه زنده می‏شوم
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 10