من هم آدمم

مدادسالگی

ناشاد مثل شادی شب از لُختی به دنیا نرسید روزش قربانی این تناقض شد در هفت سالگی هفتاد هشت، هشتاد در نُه پدر افتاد از دستش نیمه کاره ماند مادر و مداد حتی پا نداشت دیگر تا بکِشد دستی روی سرش برادر که افتاده دخترش در هفت هشت نُه سالگی افتاده و هی می‌برد دست در پدر مادر و مدادساله گی‌اش که فرو رفته در نقش نقاشی
از مجموعه «من هم آدمم» · صفحات 40 تا 41