صفحه ۱۳

نوشته شماره ۹۰

باید کشوری هم وجود می‏داشت. که وقتی آدم از محل زندگی خودش خسته .می‏شد، بدون ویزا و کش وفش به آنجا می‏رفت کاش یک تکمه‏ی جاساز شده هم روی بدن می‏داشتیم که وقتی حوصله‏ی‏مان از همه چیز سر می‏رفت، فشار می‏دادیم و به یک آدم دیگر بدل می‏شدیم، خودمان .را از همه پنهان می‏کردیم جایی که می‏شد تاریخ تولد خودمان را انتخاب کنیم. نه برای اینکه جشن گرفته و شمع فوت کنیم، فقط برای اینکه واقعن از نو متولد شویم، بدون گذشته .و حافظه کشوری که هیچ دغدغه‏ای در آن نمی‏بود، نه قبض برقی بود، نه آب، نه کرایه‏ی .خانه. و نه حتی احتیاجی به این همه دنگ و فنگ
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 103