صفحه ۱۳
نوشته شماره ۲۸
نوزده ساله بودم که با تمام وجودم دختری را میخواستم. اال او به هیچ چیز فکر
نمیکردم. دیوانه کننده بود به هر قیمتی میخواستم بهدستش بیاورم. لذت
احمقانهای داشت اینکه همیشه پیاش بودم و تحویلم نمیگرفت. حس میکردم
.او ادامهی من است، باید پیاش را بگیرم که بتوانم خودم را ادامه دهم
شاید یک حماقت و شاید هم شور ناشی از جوانی بود. اما از همان موقع
،میدانستم برای ادامه به چیزی ورای درس و تحصیل و کارهای روزمره نیاز دارم
به چیزی که مرا بهسمت خودش بکشاند. حس کردم عشق همان چیزیست که
،من دنبالش هستم. شما هر چی میخواهید اسمش را بگذارید، تقدیر، سرنوشت
حکم، اتفاق یا هر چیز دیگری. من میگویم؛ بهانه. عاشق شدم که بهانه داشته
.باشم؛ بهانهای برای ادامه
سالها از آن موقع گذشته است، شاید اصلن آن احساس زودگذر بوده و من
اشتباه کرده بودم. اما هنوز دنبال بهانهام. هنوز میخواهم اشتباه کنم و زندگی
.هنوز به بهانهای بند است
هر آدمی باید بهانهی خودش را پیدا کند، پیاش را بگیرد و برود تا به خودش
.برسد
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 37