صفحه ۱۳

نوشته شماره ۵۵

روبرو نشسته‏اند، در کنار هم، عده‏ای هم سرپا ایستاده‏اند. آدم‏اند، اخمو و .خواب‏آلود که قطار صبح چون نعش‏کشی عمومی آن‏ها را حمل کند .عصرها دوباره روبروی هم نشسته‏اند، کنار هم، عده‏ای هم سرپا ایستاده‏اند خسته و کوفته، همه‏گی برج زهر مارند، نمی‏شود حرف زد با یکی. قطار نعش‏ها را .به خانه باز می‏گرداند در این بین ما تمام نیروی ذهنی و جسمی‏مان را برای گاوی بنام کارفرما مصرف می‏کنیم که او آخر برج مبلغی را در حساب‏مان بریند. از آن‏جا مستقیم اکثرش به حساب شرکت‏های بیمه و موبایل و اینترنت و برق و هزار کوفت و زهرماری دیگر واریز می‏شود. مبلغی نیز برای خوراک و پوشاک می‏رود. می‏ماند اندکی دیگر که با آن سالی یکی دوبار خود را به تعطیالت ببریم و با خودمان بگوییم؛ واو! چه سفر .خوبی، چه زندگی‏ِ جانانی
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 66