بین‌دوری و دوزخ

شعر شماره ۱۳

ام را برمی‌دارم کُت در را باز و پاک می‌کنم از غبار، آیینه را روشن می‌شود دنده های عبور و رادیویی که هی همواره تقبیح می‌کند و من در این عبورهای مدام، شهر را می‌بینم وکمی جلوتر پیاده‌رویی درحاشیه و دست‌فروشی که فال می‌گیرد . آمدنت را
از مجموعه «بین‌دوری و دوزخ» · صفحه 17