بین‌دوری و دوزخ

شعر شماره ۱۷

خوب که فکر می‌کنم ساده است زندگی می‌توانی چشم هایت را ببندی و دراز بکشی تا دفن کند خاک هرچه خواسته‌ای را نداشته‌ای را می‌توانی هم ساده تر ایستاده ماشه را بچکانی و فرش کنی مغزت را می‌توانی، اما خوب که فکر می‌کنم نباشی هم به کسی برنمی‌خورد آفتاب دیگری را سیاه می‌کند روزها به خانه می‌رود مهتاب .و آب از آب تکان نمی‌خورد
از مجموعه «بین‌دوری و دوزخ» · صفحه 21