صفحه ۱۳

نوشته شماره ۷۵

.انگشتش را عمود روی لب‏هایم گذاشت و گفت؛ همه چیز خوب می‏شود یادم از دانشگاه آمد‏، وقتی که استاد زور می‏گفت، رییس زور می‏گفت، مدیر تدریسی و حتی گارد زور می‏گفت. و ما پشت ساختمان دانشگاه بین لب‏های‏مان .قایمکی سیگار می‏گذاشتیم و فکر می‏کردیم همه چیز خوب می‏شود حتی قبل‏تر در ده‏سالگی، وقتی معلم زور می‏گفت، آخوند زور می‏گفت، پدر زور می‏گفت. و چوب الی انگشت‏های‏مان می‏گذاشتند تا به هر کرده و نکرده‏ای اعتراف کرده و بگوییم گه خورده‏ایم و دیگر نمی‏خوریم. ما هی می‏خوردیم و .امیدوار بودیم همه چیز خوب شود طالبان رفتند، رژیم عوض شد. شهرم را عوض کردم، کشورم را. کم کم هی تارهای سفید از شقیقه‏ام بیرون می‏زند. ولی هیچ چیز خوب نشد. بومیان زور می‏گویند، اداره‏ی مهاجرت زور می‏گوید، رییس شرکت زور می‏گوید و حتی گاهی .همین آب و هوای غیر قابل اعتماد برلین زور می‏گوید .همیشه چیزهایی هستند که خوب نمی‏شوند و همیشه کسانی که زور بگویند پس عزیزم، عشقم، جانم به قربانت دفعه‏ی بعد که خواستی «همه چیز خوب می‏شود» را به زبان بیاوری، به زبان نیاور. چون بوی زور می‏دهد و حس می کنم .توهم نمی‏خواهی دِ ق دِ لی‏ام را بشنوی
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 88