بین‌دوری و دوزخ

شعر شماره ۳۶

شب از نیمه گذشته است تو آن‌جا کنار خالی‌ات دراز کشیده‌ای و من این‌جا، کنار خالی‌ام به انحنای نرم این بالش دست می‌کشم که می‌توانستی تو باشی که می‌توانستی غلت بزنی به آغوش گُشنه‌ی این گالدیاتور حاال بخواب بخواب و غلت بزن زیرالمپ‌های هیز پنجره‌های دهن‌لق و پتویی که می‌توانستم من باشم 43/مصطفا صمدی که می‌توانستم در انحصار بگیرمت شب از نیمه گذشته است من اینجا، بین دوری و دوزخ گیر کرده‌ام و تو آن‌جا کنار خالی‌ات خُرناس می‌کشی فقط و هیچ غلطی نمی‌کنی .که می‌توانستی بکنی
از مجموعه «بین‌دوری و دوزخ» · صفحات 42 تا 43