بیندوری و دوزخ
شعر شماره ۴۶
سالها قبل
قبل از اینکه جنگ اختراع شود
پدرانمان خشم را الی دندانهایشان به خانه آوردند
با او دراز کشیدند
نسوار تعارف کردند
و خندیدند
سالها قبل
انگار مادرانمان نیز میدانستند
به جایی دوختن پرچمهای سفید
باید چشم بدوزند به سربازها
.که وقتی جنگ تمام میشود یکدیگر را میکشند
از مجموعه «بیندوری و دوزخ» · صفحه 54