صفحه ۱۳

نوشته شماره ۵۰

مهم نیست دلم از همه چیز به سر آمده است، مهم نیست میل به نیستی دارم و هر صبح که از خواب بلند می‏شوم، نمی‏دانم چرا و هر شب که می‏خوابم دوست .دارم عمیق بخوابم و طوالنی این‏ها هیچ‏کدام مهم نیست. پس به راستی چه مهم است؟ چه می‏تواند مهم باشد؟! من که هیچ چیزی به ذهنم نمی‏رسد. گاهی وقت‏ها فکر می‏کنم چی ،می‏خواهم از این دنیا، از مردمانش، از خودم. چرا دست از سر خودم بر نمی‏دارم من خسته شده‏ام از خودم، از مردم، از دنیا. ولی باز هم هیچ چیزی به ذهنم نمی‏رسد، جز این‏که آرزو کنم کسی را در لحظه‏ی اکنون می‏داشتم که مثل خودم بود، دستش را می‏گرفتم می‏رفتم یک گوشه‏ی خالی و خلوت‏تر، بی‏زمان زندگی می‏کردم و بدون این‏که به چیزِ دیگری فکر کنم دوست داشتم از خواب که بیدار .می‏شدم دستش در دستانم بود و چشم‏هایم هر روز با دیدن صورتش باز می‏شد شب‏ها سرم را روی سینه‏اش می‏گذاشتم و صدای نفس‏هایش را می‏شنیدم و هنوز همان‏طور که دست‏هایش بین انگشتانم بود دوباره به خواب می‏رفتم عمیق .و طوالنی
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 59