صفحه ۱۳

نوشته شماره ۷۶

آدم از بس فقر و بدبختی و کشتار و اجحاف در این مملکت می‏بیند، خجالت .می‏کشد بگوید شاعر است کی می‏تواند به کوچه و خیابان به در شود و لشکری از انسان‏های حیران و ویران را ببیند و باز هم احساس رضایت داشته باشد که هنرمند است و شعر می‏گوید یا .آهنگ می‏خواند و به زعم خودش دارد کار باارزشی انجام می‏دهد .اصلن به چه درد می‏خورد همین منِ سراپا منفعل، عادتی داشتم که اگر هر روز چیزی نمی‏نوشتم شب‏ها خوابم نمی‏برد، عذاب وجدان داشتم و فکر می‏کردم زندگی‏ام بیهوده گذشته .است اما کافی‏ست سر از موبایل و فیسبوک و کتاب‏ و درگیری‏های الکی خودم بلند کنم و ببینم در سرک چه می‏گذرد. من واقعن از ته دل متاسفم که شعر می‏نویسم و هیچ کاری نمی‏کنم. شما از همین حاال تا قیام قیامت مختارید که فحش نثارم .کنید
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 89