صفحه ۱۳
نوشته شماره ۴۸
وقتی کنار توست عین خیالت نیست. شبیه همه، عادی و معمولی با او رفتار
میکنی، به محض اینکه چندی از تو دور شود، میفهمی که چهقدر اندازۀ
تنت بوده است و میشد طورِ دیگری دوستش بداری. بعدها متوجه لبخندها و
لحظاتی میشوی که هیچ فکر نمیکردی در ذهنت بمانند، ولی چشمهایت آنها
.را ضبط کرده تا در نبودِ او به تو حالی کنند او بود، تو نمیدیدیاش
این اتفاق بارها برای من افتاده است، چه کسانی که نفهمیده و ناخواسته به
دلهایشان جفا کردم، چه شبها که با هم نوشیدیم، رقصیدیم، آهنگها را در
شبهای خیابان همخوانی کردیم، اما من باز هم نفهمیدم و امروز که در تنهاییام
،به گذشته سر میزنم، میفهمم چهقدر به خودم جفا کردم و چهقدر به زندگی
...چهقدر به دوست داشتن بدهکارم و چهقدرهای بیشمار دیگری
چشمهایتان را باز کنید، آغوشتان را بیشتر. شاید یکی از همین کسانی که
،هر روز میبینید همان کسیست که فردا دلتنگش میشوید، در آغوشش بگیرید
!همین حاال
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 57