صفحه ۱۳

نوشته شماره ۵۴

اوایل سخت است، دیوانه کننده. آدم حاضر است دست به هر کاری بزند که از تنهایی در بیاید. لیست مسنجرش را چک می‏کند و دلش می‏خواهد یکی را گیر بیاورد که فقط حرف بزند. آدم حتی مجبور می‏شود به اِ کس‏فرند خودش هم تکست بزند. اما همین چند مدت که گذشت یا زیر هجمه‏ی تنهایی دوام می‏آورد .و یا هم بر می‏گردد به همین چرخه‏یِ عادیِ همگانی دوام که آوردی تنهایی جزیی از تو می‏شود. تو در تنهایی ریتم زندگی را کشف می‏کنی، خودت را کشف می‏کنی و می‏بینی هنوز هم سخت است ولی تو به او .نیاز داری حاال دیگر از جمع زده می‏شوی و دیگر حاضر نیستی تنهایی‏ات را به هر جمعی بفروشی. مسج‏هایت را دیر دیر چک می‏کنی و کسی هم اگر برایت نوشت مستقیم .می‏روی سر اصل مطلب خوبی؟ چه خبر، کجایی؟- _ خانه تنهایی؟- _ ها منم تنهام، دلم هم گرفته- نه، تنهایی من از این سوسول‏بازی‏ها نیست که با یک آدم پر شود، یأس فلسفی .هم ندارم .درست است! تنهایی سم است، کشنده است، اما برای نوشتن الزم !می‏خواهی بچشی؟ .به خانه‏ام دعوتت می‏کنم »اما «اگر آمدی ای مهربان .زودتر برو .نگذار بیرونت کنم
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحات 64 تا 65