صفحه ۱۳
نوشته شماره ۳۸
من آدم شادی نیستم، غمگین هرگز. آنقدر امیدوار نیستم که انتظار معجزه
داشته باشم. و آنقدر ناامید نه، که از زندگی دست بشویم. همین که گاهی باران
میبارد، شادم. به وجد میآیم اینکه چند روزی از شهر بزنم بیرون. و وقتی از همه
.چیز خسته میشوم مینویسم. مینویسم تا با گذشتهام حرف زده باشم
ولی تو درست میگویی تنهایم. حتا بیشتر از آن چیزی که فکرش را بکنی
تنهایم. اما برای این نیاز به دلسوزی ندارم. من با جهانِ خودم در تعادلم و اینکه
فکر میکنی روزی دلم برایت تنگ خواهد شد حق داری؛ من سالهاست دل
خوشی از خودم ندارم. به همین خاطر دلخوشم به بارانی، شعری، سفری... از
.زندگی انتظار هیچ معجزهای نیست
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 47