صفحه ۱۳

نوشته شماره ۳۱

تنها کسانی که می‏نویسند شاعر نیستند. آدم‏های زیادی را دیده‏ام که حتا یک ،کلمه ننوشته‏اند، سخت ولی شاعرند‏. کار شاعر تنها بازی با کلمات نیست .بازی با زندگی است، بازی با ذهن و ساخت جهانی جدید در فضای ذهن است شاعر باید بلد باشد مثل کودکان رویا پردازی کند، اگر نه هر کسی می‏تواند چندتا کلمه سرهم کند و به آن لباس شعر بپوشاند. شاعر جهان را در خودش می‏بیند، نه خود را در جهان. او از درون تغذیه می‏شود، به همین دلیل کم از دنیای بیرون متاثر ،می‏شود، دیگران برایش فقط دیگران‏اند نه بیشتر. شاعر در قدم اول فکر نمی‏کند رویا می‏بافد و بعد زمین را به آسمان وصل می‏کند. او بازی می‏کند که به شعف برسد و لذت ببرد، شاعر دنبال واقعیت هم نمی‏گردد، برای خودش واقعیتی می‏سازد و بعد به بازی‏اش می‏گیرد. برای همین‏هاست که سعی می‏کنم بگویم؛ جان مادرت کمی رویاپردازی کن، زندگی را به بازی بگیر. در رویا از همه چیز آزادی، هیچ مرزی نیست که بخواهی چیزی را مراعات کنی، کسی نمی‏تواند مانع .شود و مجازاتت کند. تا دلت بخواهد می‏توانی فحش بدهی و دلت را خالی کنی می‏توانی هر کسی را ببوسی، دوست بداری، در خیابانِ ‏زمستان، دستش را بگیری و در خانه بهار را به تخت‏ات دعوت کنی. می‏توانی رئیس جمهور باشی، بیل گیتس باشی. من خودم بارها رئیس جمهور بوده‏ام، بارها ازدواج کرده‏ام، طالق .‏گرفته‌ام. پول داشته‏ام، گرسنه‏گی کشیده‏ام. حتا مُ رده‏ام رویا شدیدن خوبه! چون بعد از مدتی تبدیل به باور می‏شود و آدم دیگر اصلن .حسرت هیچ چیز را نمی‏خورد، چون در رویاهای خود قبلن تجربه‏اش کرده‏ است
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 40