صفحه ۱۳
نوشته شماره ۸۷
لمیدهام کنار آب. آمدهام کمی تنهایی کنم، دل بزنم به دریا و پا بر بکنم از شهر که
.سرم را بمب کرده است. روحم سنگ شده است. قلبم سنگی. شهرها آدمخوارند
.آسمانخراشها، خراش روح
تابلوهای تبلیغاتی خارهای خلیده در چشماند. سلیقهیمان را دستکاری
کردهاند. دیگر نمیشود به کسی از رنگ مورد عالقهات حرف بزنی و انتظار داشته
.باشی که خانهات با تبلیغات بمباران نشود
دیگران به اتاقهای خوابمان نیز رسیدهاند. من انگار خودم نیستم. در من
.میلیونی راه میروند
!دیگر هیچ کجا نمیشود تنها بود. دلم میشود خودم را گم و گور کنم، اما کجا؟
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 100