صفحه ۱۳
نوشته شماره ۰۸
با مندیلی بزرگتر از قدش، ریشی تا ناف و سبیلهایی تا بناگوش در رفته، نماد
یک اجتماع شده بود. سیگار نمیکشید، لب به مشروب هرگز. عادت کرده بود
صفاولی هر مسجدی باشد، سفید می پوشید و تمیز و جز پچ پچ با آسمان
صنمی نداشت. او حتا میدانست پاهایش را کجا بگذارد، با پای چپ وارد
.میشد به مستراح، با پای راست بیرون. هیچ مورچهای حتا زیر پایش نرفته بود
او عاشق حرف زدن بود فقط، فکرها را میکُ شت، مغزها را میخورد، با کلمات به
.آدمها شلیک میکرد و فرمان مرگ میداد
.او حرف بود و حرف. داد بود و بیداد. کر نبود ولی هیچ صدایی را نمیشنید
معتقد بود انسانها دو دستهاند؛
یک: با ما موافقان
دو: مُ ردگان
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 17