برادریدن

شعر شماره ۲۵

سرخط دلی دارم پُر که هر که می‏‌آید خالی نمی‏‌کند حتا اگر هزار بنشیند جاش هنوز قربانی همان گلوله‌‏ام که شهرم را گرفت پدرم را و دهانم، فراتر از بیابانی که یک گوشه افتاده باشد غریب هر چه باز شد بسته شد _تا کالشینکف_این جهاز مادران دلبری کند هنوز روی دست‏‌هایی که زیبا بودند شبیه نقل و نبات گلوله می‏‌خوردند و کِل می‏زدند «کوچه تنگه بله، عروس قشنگه بله ...دست به زلفاش» نزنید! آبستن تنهایی‏‌ست زلف‌‏های بلندی که بخت کوتاه کرد -و به خبری که هم اکنون به دست ما رسیده است- آنقدر توجه کردیم که نارنجک کیکی روی میز شد و زفاف، شب جدایی در ادامۀ خبر به خدایی رسیدیم که در غزنی فقیر‏ست هر چه مرگ تعارف می‏‌کند نمی‌‏میرد کسی «فقر امتحان مومن اســت، هر آیینه رستگار است، دستی به دالر آلوده اگر نشود. و امت اسلامی هر چه بیشتر، بهتر. همان کس که دندان دهد، نان دهد.» دو کشته کم و بیش فرقی نمی‏‌کند تو شهید می‌‏شوی و آنکه سینه‏‌ات را سوخته سوخته می‏‌شود سینه‌‏اش به بهشت می‏ رود با حوری هم‏‌آغوشی می‏‌کند که در قندهار، قند در دل آب می‏‌کرد در هرات لب نداشت که بگوید دوستت دارم و در کابل روسری‏‌اش در باد سوخت الله اکبر شد، سوخت - و بر بنیاد خبرهای رســیده، جاللتمــآب رئیس جمهور ایــن حادثه را به زبان‏های ملی کشور تقبیح کردند - تشییع شد جنازه روی دست‏ هایی که سنگ کم آوردند تا بزنند به سار، ساره و سارا که از دار دنیا دار داشت نه دارایی که دلش را اگر نفهمید، لااق زبانش مِرسته! مِرسته! د خدای لپاره! مثل خری از علف آسان نبود دل کندن و پشت این همه دری وری عر می‏‌کشید بلند «ای سرزمین هراسان من ای باور سخت و آسان من نام تو را کس به خاطر نداشت یادت بخیر ای خراسان من» من شبیه بادکنکی در رفته از امان خدا هر کجا بروم درد افتاده پشت قباله‌‏ام یک ایستگاه نرفته تاکسی می‏ گیرد کوله‏‌ام که آنقدر چرند سیاسی بشنود تا دود از گوش‏‌هایش بزند بیرون و کافه‏ ای شود دنج آقا! تاکی از انگور هرات داری؟ می‏‌خواهم دستش را بگیرم که دانه‏‌هاش لایعقلم کنند وسط شهری که لااقل اگر ندارد پلیس دارد - تو ره چی؟ اَگه چیزی خوردِیم پیسه شَ ه دادِم حق کسی رَه خو نَخُوردِم. ایلایم کو گُفتم! نِشه نیستُم - بود تلو تلو می‏ خورد دور سرش بیابانی وسط شهر و درختی که شاخه ‏هاش دینامیت‏ های بالقوه‏ اند حال انفجار دارد داشت و مجری تا بمبی دیگر مرا به خدای بخشندۀ مهربان سپرد
از مجموعه «برادریدن» · صفحات 61 تا 65