صفحه ۱۳

نوشته شماره ۸۲

.زمانه‏ی تیره و تاریست. قرن، قرنِ دیوانه‏ای‏ست. زمان سریع‏تر از خودش می‏دود چند سال است ندیدمت، جز بر صفحه این ماس‏ماسک‏ دستی. شوربختانه .تکنولوژی آن‏قدر پیشرفت نکرده که دلتنگی‏ام را رفع کند خوشحالم که بزرگ شده‏ای و این ناراحتم می‏کند. می‏ترسم که هیچ چیز تغییر نکند. تو درس‏خوانده‏ای، به نِت متصلی، از حق و حقوق می‏دانی. و این بیشتر نگرانم می‏کند که این‏ها هیچ به دردت نخورد‏. و تو و هم‏نسالنت مجبور باشید مثل مادران‏مان کنج آشپزخانه آرزوهای‏تان را دود کنید. مثل همه آن‏هایی که خواستند اما نشد. تالش کردند ولی افاقه نکرد. استعداد داشتنند، شرایط آن را کُ شت. فقر ساز خودش را زد و آن‏ها با ریتم زندگی رقصیدند، نه با ریتم .دل‏ها‏ی‏شان آه خواهر جان چه استعدادها که قبل از تو ضایع نشد. چه دختران زیبایی که پشت پرده دق کردند. رویاهای‏شان در ذهن خاک خورد و مُ رد. و چه حرف‏ها و کلماتی که در .گلوی‏شان بغض شد و باال نیامد می‏دانم تمِ اصلی زندگی خاکستری است. نفسم نیز از جای گرمی بلند .نمی‏شود. گاهی می‏توانم صدای درد را حس کنم. انگار در گلویم ریگ می‏سابند خواهرکم؛ اما تو این‏همه را نپذیر، جام زهر را سرنکش و گاهی لبسرین را از لب‏هایت بگیر .و به لب‏های زندگی بکش. بگذار او برای تو دلبری کند
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 95