عشق رحمتاللهعلیه
شعر شماره ۰۲
وقتی که دستهایت
بیهوده از دستهایم جدا شدند
«چرا» میتوانست اولین سوالم باشد
و «امید» آخرین انتظارم از زندگی
من اما فقط نگاه کردم
که «رفتن» زیر پاهایت چه شکلی میشود
و جدایی زیر زبانت چه طعمی دارد
تو شادمانه غریو بودی
من غمگنانه سکوت
گفتی میروی
برای آخرین بار نگاهت کردم
و سرم را به باد سپردم
برای کسی که به بیاتفاقی ایمان آورده است
انتظار تجربهای بیهودهست
از مجموعه «عشق رحمتاللهعلیه» · صفحه 6