صفحه ۱۳

نوشته شماره ۴۰

!آدمِ بد وجود ندارد، خوب، اصلن همه همین‏اند، به‏دردشان بخوری سر راهت سبز می‏شوند، نخوری کاری به کارت ندارند، درستش همین است. شاید هولناک به نظر بیاید ولی این هم ،یک معامله است. میگویی نه، امتحان کن! دفعه‏ی بعد که دوستی سالم کرد جوابش را نده. شاید او دفعه‏ی دوم هم این کار را بکند، اما مطمئن باش دفعه ،سومی در کار نیست و دیگر هرگز سراغت نمی‏آید. او به خوبی و بدی تو کار ندارد .دنبال کسی می‏رود که چیزی گیرش بیاید و حالش را خوب کند آدم‏ها همه همین‏طوری‏اند، از دَ م. دنبال واقعیت نیستند، دنبال آدمِ خوب و بد هرگز، دنبال آیینه‏اند، می‏خواهند تصویری از خودشان را در دیگران ببینید که دوست دارند. ما در دیگران تمام ایده‏آل‏های ذهنی خودمان را جستجو می‏کنیم و به همین خاطر حتا عاشق می‏شویم، اما بعدن که می‏فهمیم آینه واقعیت را نشان .می‏دهد، سرخورده می‏شویم دقیقن مثل این‏که چندباری خودمان را در آينه ببینیم و هی هربار فکر کنیم زشتیم، به همین خاطر دیگر کمتر سراغ آینه خواهیم رفت. ما با آدم‏ها همین کار .را می‏کنیم آدم‏ها خودخواه‏تر از آنند که کسی را دوست داشته باشند، چهره‏ی خودشان که .زیبا نشود از هر آینه‏ای فراری‏اند
از کتاب «صفحه ۱۳» · صفحه 49