من هم آدمم
سیاسر
سیاسَر
دست میکشد روی پنجره
آفتاب ندیده در حبس خانهگی
و سهمش از آسمان پارچهای
که مهتاب را میکند لکهگیری
و پرده پرده دست میکشد روی چین
چین هایی از قبیل خودش
قبیله
و همین قبلی
که بعد شد مادرش
مادر منست توست
و خواهری که حیف
خوشبختی اگر پا داشت
سری میزد به آمدن
دستی میکشید بر آینه
بر چینهاش
که افتاده روی پنجره
از مجموعه «من هم آدمم» · صفحه 37