بیندوری و دوزخ
شعر شماره ۲۴
سر نیست آنچه باال نگه داشتهای
بادکنکیست که به داربست گرفته شده
دهن نیست آنچه بازش میکنی
ست که سوراخ شده استسوراخی
و مشت نیست آنچه گره کردهای
سنگیست که باید به سرت بخورد
که پایین بی اندازیاش
و به گِل بگیری دهانت را
نه! تو مال این حرفها نیستی
تفنگت را بردار
به خیابان بریز
بگذار که حرف بزند، که دلش را خالی کند
!تو قهرمان همین داستانهایی
از مجموعه «بیندوری و دوزخ» · صفحه 29